مستان ِ عاشقعاشق شدن، فارغ شدن
عشق و ناکامی:

بعضی ها دردشان این است که نمی­توانند عاشق شوند، بعضی ها هم مشکلشان این است که نمی­توانند فارغ شوند. عشق، به زندگی رنگ و جلوه و معنا می­بخشد. تا کسی عاشق نباشد لطف و زیبایی حقیقی زندگی را درک نمی­کند. کمتر کسی است که در زندگی خود عشق را تجربه نکرده باشد. حتی سالمندان هم روزگاری از کوچه پرپیچ عشق گذر کرده­اند و چه بسا که بعضی شان تا واپسین دم حیات نیز همچنان عاشق مانده­اند.

اما عشق هم همیشه ختم به خیر نمی­شود و سعادت و شادمانی به همراه نمی­آورد، بلکه گاهی مایه رنج و عذاب است و جز بلا و ناکامی حاصلی ندارد. کم نیستند کسانی که در ایام نوجوانی یا جوانی (چنان که افتد و دانی) دل به مهر کسی سپرده­اند، بسا شبها که به امید دیدار صبح کرده­اند و بسا روزها که اوقات خود را با تب و تاب و انتظار و رویا و اضطرابی شیرین به شام پیوند زده­اند. چه بسا که با معشوق پیمان­ها بسته­اند. چه بسا که والدین و بزرگان خانواده را در جریان گذاشته و حتی به خواستگاری رفته­اند، اما سرانجام ناکام مانده و به مراد دل نرسیده­اند. معشوق، عهد شکسته و با دیگری پیمان بسته است. یا این که بزرگترها به توافق نرسیده­ و پیوند را به مصلحت ندیده­اند. یا خودشان به این نتیجه رسیده­اند که شرایط لازم را ندارند.

همه این شکست­ها و ناکامی­ها تلخ و ناگوارند. اما مهمتر از همه مسائلی است که بعداً ایجاد می­شود. جوانی به دختری دل می­بندد، در دل خود با هزار امید و آرزو نقشه­ها می­کشد و آینده پرشکوهی را رقم می­زند، اما دختر قسمت دیگری می­شود. زندگی تشکیل می­دهد و فرزندانی می­آورد. دیگر حتی اندیشیدن به او هم اخلاقاً درست نیست، اما مگر می­شود آن همه رویا را فراموش کرد و کنار گذاشت؟ سالها می­گذرد، چه بسا با دختران زیبا و شایسته­ای برخورد می­کند، اما دلش به ازدواج رضا نمی­دهد. آخر مگر کسی هم « او » می­شود؟ هر بار که می­خواهد پا پیش بگذارد، هزار خاطره شیرین که با « او » داشته است به یادس می­آید. آریف همیشه خاطره­های تلخ مزاحم زندگی نمی­شوند. گاهی هم باید خاطره­های شیرین را فراموش کرد. در این جا هم باید از ان.ال.پی کمک گرفت.

یک داستان واقعی:

حامد دختر رویاهایش را در دانشگاه پیدا کرد و از اولین نگاه متوجه زیبایی شگفت انگیز و شخصیت متفاوت او شد. بعد از مدتی نگاه­ها به گفت و گو انجامید. گفت و گوها هر چند ساده و در چهارچوب مسایل معمولی دانشجویی بود، اما حامد احساس کرد که طرف نیز به او بی علاقه نیست. چون جو دوستانه­ای در خانواده­شان حاکم بود، موضوع را با پدر و مادرش در میان گذاشت. آنها در دو شهر مختلف زندگی می­کردند، ولی پدر حامد در آن شهر هم طرف حساب و دوست مورد اعتمادی داشت. با تحقیق مختصری که درباره دختر کردند، معلوم شد دختر فوق­العاده ای است و خانواده خوبی هم دارد. پدرش شخصیت فرهنگی نسبتاً معروفی است که شغل دولتی مهمی داشته و سپس بازنشسته شده است.

پدر حامد فردی هوشمند و تاجر و کارخانه دار واقعی بود که با بعضی از کشورهای همسایه نیز روابط تجاری داشت. وی هر چند که از لحاظمالی در وضعیت خوبی بود، اما دریافت که به لحاظ تحصیلات، شعور فرهنگی و اجتماعی و نوع مشاغل افراد خانواده و خویشاوندان، بین دو خانواده سنخیتی وجود ندارد.

آن طور که حامد تعریف می­کرد، طرف حساب پدرش در آن شهر با خانواده دختر ارتباط داشت. ظاهراً او را مأمور می­کنند که با خانواده دختر صحبت کند و اگر زمینه فراهم است به خواستگاری بروند. پس از مدتی آن شخص به حامد می­گوید که آنها موافق نیستند و اجازه خواستگاری نمی­دهند. به هر تقدیر، کار به ناکامی انجامید. برای این که فکر عشق و عاشقی را از سر او بیرون کنند، سعی کردند حامد را به دانشگاه دیگری در شهر خودشان منتقل کنند و در این کار موفق هم شدند ولی فایده­ای نداشت و حامد دایم در خیال « او » بود و افت تحصیلی پیدا کرده بود. خانواده حامد بر اساس تجربه­های قبلی به شیوه­های ان.ال.پی اعتقاد کامل داشتندو لذا تصمیم گرفتند برای حل مشکل مزبور از ان.ال.پی کمک بگیرند.

تصور ابتدایی حامد این بود که برای هر کسی در این جهان جفتی وجود دارد که فقط در کنار او می­تواند خوشبخت شود. برای تغییر این باور و کمرنگ شدن خاطره­های عشقی او از شگردی استفاده شد که در همین شماره تشریح می­شود، ولی پیش از توضیح آن مطلب بد نیست اول ببینیم نظر آقاری ریچارد بندلر، بنیان گذار اصلی ان.ال.پی و بزرگترین هیپنوتیزور جهان در این مورد چیست.

روش آقای بندلر:

آقای بلدر اخیراً کتابی منتشر کرده است با عنوان « زندگی دلخواه » که هنوز به فارسی ترجمه نشده و در بخشی از ان راه حلی برای رفع مشکلات نظیر مشکل حامد ارایه گردیده است.

در این روش آقای بندلر از شخص می­خواهد که در حالت ترانس هیپنوتیک شخصی را مجسم کند که نسبت به او احساس نفرت و انزجار می­کند. آنگاه پرسش­هایی را در رابطه با آن تصویر مطرح می­سازد. مثلاً می­پرسد:

تصویر را در کدام سمت صفحه ذهن خود می­بنید؟ پر رنگ است یا کمرنگ؟ بزرگ یا کوچک؟ دور یا نزدیک؟ روشن یا تیره؟ ثابت یا متحرک؟ سه بعدی یا دو بعدی؟ در چه فاصله­ای؟ … و امثال اینها. به این ترتیب، آقای بلندر کیفیت­های فرعی تصویر را درمی­یابد و آنها را یادداشت می­کند.

در مرحله دوم از شخص می­خواهد که فرد مورد علاقه خود را به ذهن بیاورد و سپس پرسش­های مربوط به سمت، رنگ، درشتی، نور، اندازه، فاصله، حرکت و مانند آنها را تکرار می­کند تا کیفیت­های فرعی تصویر دوم نیز مشخص و تفاوتهای آن با تصویر اول معلوم شود.

مرحله سوم برای از میان بردن تفاوتهای دو تصور است. در این مرحله از شخص می­خواهد با توجه به کیفیتهای تصویر اول، کیفیت­های تصویر دوم را تصحیح کند.

نقش روش آقای بندلر:

آقای بلندر یکی از دو تن بنیانگذاران دانش ان.ال.پی است و از این لحاظ به گردن همه استادانی که از این دانش استفاده می­کنند حق دارد. استادان فعلی این دانش عموماً شاگردان آقای ریچارد بندلر بوده­اند و ایشان را به استادی قبول دارند. نویسنده این مقاله خود را کمترین شاگرد شاگردان ایشان می­داند، با وجود این معتقد است که حقیقت، شاگرد و استاد نمی­شناسد و انسان هر کس که باشد جایزالخطاست.

حقیقت این است که در روش آقای بندلر خطایی وجود دارد و آن مربوط به انتخاب تصور اول است. آقای بندلر سعی دارد که نفرت را جایگزین عشق کند. در این جا باید به دو نکته توجه کرد:

نکته اول این که ایجاد نفرت بر خلاف انسانیت است و شایسته روان شناس نیست که در دل دیگران تخم کینه و نفرت بکارد. اگر شخص کینه معشوق را به دل بگیرد و برای او  خطری ایجاد کند چه کسی مسئول است؟

نکته دوم این است که این شیوه مؤثر هم نیست. در واقع عشق و نفرت دو روی یک سکه­اند. وقتی که شما عاشق کسی باشید، پیوسته به او فکر می­کنید، وقتی هم که نفرت داشته باشید باز همین طور است. ما می­خواهیم جلو افکاری را که مزاحم روال عادی زندگی هستند بگیریم. می­خواهیم جلو افکاری را که مزاحم روال عادی زندگی هستند بگیریم. می­خواهیم شخص به معشوق مورد نظر فکر نکند، چه در قالب عشق و چه در قالب نفرت. راه صحیح، ایجاد حالت بی­تفاوتی است.

برای این منظور شخص باید در تاریخچه زندگی خود را پیدا کند که نسبت به او بی تفاوت باشد. مثلاً کسانی که زمانی با وی همکلاس بوده­اند و امروزه دیگر هیچ احساس دوستی یا دشمنی خاصی نسبت به آنها ندارد. کیفیتهای فرعی تصویر چنین شخصی الگو قرار می­گیرد و کیفیتهای تصویر دیگر با توجه به آن تصحیح می­شود. با توجه به تجارب شخصی باید بگویم که این شیوه تاکنون بسیار مفید و کارساز بوده است.

 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

 

عشق چیست؟

زندگی بدون عشق مثل استفاده از تنفس مصنوعی است.
آیا من به خاطر اینکه به شما نیاز دارم دوستتان دارم؟ یا به خاطر اینکه دوستتان دارم به شما نیاز دارم؟

وقتی به کسی می گویید «دوستت دارم» به چه معنی است؟ جوابها و تفاسیر زیادی به این سؤال وجود دارد. اما زمانی که این سؤال را می پرسید اکثریت مردم می گویند که عشق یک حس است و در قالب کلمه نمی گنجد. مردمی که عاشق شدن را تجربه کردند از یک احساس درونی شبیه خواب گرم و شیرین گاهی از گیجی و بی فکری صحبت می دهند. مارازیتی دوناتلا روانپزشک از دانشگاه پیزا بیان کرده که «دیوانه وار عاشق شدن براستی باعث بیماری روانی می شود.»

همیشه مردم می پرسند «عشق واقعی را چگونه بشناسم؟ چگونه مطمئن شوم چه زمانی عشق آسیب به من می زند؟» در تلاشی برای پاسخ به این سؤالها، از مردمی که احساس عاشقی را تجربه کردند سؤال شد و این نتایج طبق تحقیقات انسان شناس پروفسور هلن ای. فیشر بدست آمد:
مردمی که عاشق شدند نیروی قوی را حس می کنند که سبب کشش این دو جنس به هم می شود، گاهی این نیرو، کشش قوی فیزیکی است و به گفته روانشناسان عامل مهمی در عشق خیالی است. گاهی فراتر از این بوده و تحقیقات جدید پیشنهاد می کند بدنهای ما فرایندهایی را ایجاد می کند که مطمئن می شویم عاشق جنس مخالف شده ایم.

شرح عشق از نظر بیولوژی
فرد ممکن است روابط نامشروع با شریکش صرفاً بخاطر لذت جنسی داشته باشد، در آن هنگام کشش قوی را به شریکش احساس می کند. در موارد زیادی یکی یا هر دو طرف در یافتن عشق ثابت و با دوام اشتباه می کنند. بی شک می دانیم که چنین اشتباهاتی چه بهای گزافی دارد. هلن ای. فیشر در بررسی اش گفت: «مغز این مراحل را طی می کند: شهوت، کشش و وابستگی» که این کشش را می توان از نظر زیستی شرح داد. او دریافت که بعد از اوج لذت جنسی، سطح هورمونهای واسوپرسین در مردان و اکسی توسین در زنان طغیان می کند. این هورمونها بعنوان علت وابستگی شناخته شدند، که منجر شد فیشر نتیجه بگیرد حضور این مواد شیمیایی در بدن مسؤول نزدیکی زوجها بعد از آمیزش جنسی است.
در مقاله ای در سربرم، یک مغزشناس به نام دانافرم سه سیستم مرتبط با همسر، تولیدمثل و والدین را توضیح می دهد. این سیستمها شهوت، کشش و وابستگی نامیده شده است.
شهوت: راهی غریزی است که آنقدر مرد و زن تحریک می کند. تا عمل جنسی بین آندو انجام شود.
کشش: این سیستم دو شریک را بطور شهوت آمیزی متمرکز می کند تا تلقیح انجام گیرد. فیشر متوجه شد فرضیه سیستم کشش بعنوان راهی فردی است تا بهترین شریک را انتخاب و این تمرکز را ادامه دهد. افراد که فکر می کردند بطور ژنتیکی برترند ، و هنوز هم هستند، می توانند شریک زناشویی مطلوبی باشند.
وابستگی: این روش عاطفی (اصطلاح «عشق مهربان») بوجود آمده است تا زاد و ولد و حیات نسل ضمانت شود. منظور اصلی از افزایش سطح هورمونهای واسوپرسین و اکسی توسین که در بالا ذکر شد حفظ زندگی مشترک والدین است، حداقل تا زمانی که فرزند توانایی مراقبت از خود را داشته باشد. جالب است بدانید شهوت و کشش همیشه دست به دست هم نمی دهند. چراکه در گزارشی وقتی مرد و زن تستسترون را به خود تزریق کردند ـ تستسترون هورمونی است که بعنوان افزاینده تمایل جنسی شناخته شده است ـ سکسشان افزایش یافت اما آنها عاشق هم نشدند.
در این گزارش فیشر همچنین به مطالعات اجرا شده د.مارازیتی و همکارانش اشاره کرد که عاشق شدن را مربوط به سطوح پایین هورمون سروتونین می دانند. اما بر طبق گفته مارازیتی، این تعادل شیمیایی در انسانها ثابت نیست، تایید می کند کشش شهوانی برای همیشه پابرجا نمی ماند. در آزمایشی بعد از این مدت که افراد را در حالت شیفتگی بین ۱۲ تا ۱۸ ماه بررسی کردند، سطوح سروتونین در بدن مردان و زنان شیفته و از خودبیخود تغییر می کند و بازگشت سطوح مشابه در افرادی که عاشق نشدند، دیده شد.
این تحقیق از این نظر مهم است که چگونگی عملکرد سیستم بیولوژیکی را همراه با فرایند احساسی شرح می دهد. هر زمان که ما شریک مناسب را پیدا کردیم، می توانیم به سیستم های بیولوژیکی و شیمیایی مان اعتماد کنیم که ما را در رسیدن به اهداف احساسی کمک می کند. و زمانی که شریکمان جذابیت کمتری برایمان دارد لزوماً به این معنی نیست که عشق دیگری غیر از ما دارد. ساده تر اینکه فرایندهای بیولوژیکی بطور طبیعی کار خود را انجام می دهد.
مردم می گویند که در جستجوی همسر مطلوبشان هستند شخصی که چگونگی نگاه به زندگی خود، مهمترین ارزشهایش و نیروی محرکی که سبب حرکتش است را با ما تقسیم کند. پروفسور ناتانیل براندن، می گوید «وقتی شخصی را می بینیم فکر می کنیم چگونه خودش را آزمایش می کند. ما سطح هیجان یا فقدان هیجان فردی را حس می کنیم. کشش یا دفع فوری ما غیرارادی است بخاطر اینکه بدن و احساسات ما واکنش سریعتری نسبت به فکری که در قالب کلمه بگنجد، شکل می دهد.»
آندرا ان.جونز در نظریه جوانی در روزنامه ای که توسط سرویس Pacific News منتشر شد گفته: هر شخصی یک موجود زنده منحصر بفرد است. آنچه در یک لحظه احساس می کنیم اینکه شریک انتخابی ما چیزی دارد که می تواند زندگی ما را کامل کند. چنین شخصی احتمالات جدیدی را می آورد که می تواند ما را توانگرتر کند. این مطلب به این معنی نیست که شخص جدیدی که یافتیم تنها شخصی است که می تواند زندگی ما را بهبود بخشد. ممکن است اشخاص دیگری هم چنین باشند. به این دلیل نتیجه گیری می شود برای هر شخصی بیش از یک معشوق وجود دارد.
این قضاوت فوری از سازگاری در اولین برخوردتان که با همدیگر آشنا می شوید، اتفاق می افتد. چون فرایندهای منطقی فکری سریعترند، همه شما در اولین ارتباط این مطلب را حس می کنید اما دلیلی برای توضیح آن ندارید.
پس از این با شریکتان خودمانی تر می شوید و شروع به یافتن راهی که او هست، واکنش ها و تجربیات عاطفی و غیره می کنید. توانایی تشخیص تشابهات و تفاهمات فردی را دارید، بنابراین اولین کشش متقابل برایتان روشن است. درست است که کشش متقابل زوجها را بهم نزدیک می کند اما عشق کششی عمیق تر از آن ایجاد می کند

 

 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

 

احساس مسئولیت در حفظ کیان خانواده:

         زن و شوهر پس از ازدواج، هر یک در جایگاه خود احساس می­کنند که باید این خانواده نوپا را حفظ کنند و از آسیب­های احتمالی و درن هایت اضمحلال آن جلوگیری کنند. نادرند افرادی که در این زمینه احساس مسئولیت نداشته باشند. این احساس، با افزایش احتمال انحلال خانواده، بیشتر و بیشتر می­شود. جوانانی که امروزه در شهرهای بزرگ ازدواج می­کنند، با مشاهده موارد زیادی از طلاق و عدم موفقیت در اداره زندگی زناشویی توسط جوانان دیگر، این نگرانی را در خود احساس می­کنند که مبادا آنان نیز نتوانند از عهده حفاظت از خانواده خویش بر ایند ن و این احساس مسئولیت و نگرانی، جوانان را به فکر چاره اندیشی می­اندازد. این چاره اندیشی پیش از همه متوجه نقش فعال خودشان در کنترل زندگی می­شود. بخشی از این کنترل، تسلط یافتن بر برخی از رفتارهای همسر است. هریک از آن دو ضمن این که تلاش می­کند رفتارهایی از همسر را تحت تسلط خود بگیرد. در عین حال احساس می­کنند که می­باید امتیازهایی هم به طرف مقابل بدهد و از این طریق به خواستهای خود برسد. یعنی سلطه­هایی از همسر را می­پذیرند تا خود بتوانند در مواردی نیز سلطه گری کندو از این طریق زندگی خود را حفظ کند  مردان  از زنان در زندگی می­خواهند همسرشان رفت و آمد کنترل شده و حساب شده­ای با خانواده و دوستانش داشته باشد و نیز حساب شده و احترام آمیز با فامیل و دوستان همسرش رفتار کند. این ها همه ناشی از نگرانی درباره تأثیر گذاری منفی دیگران بر روی زندگی زناشویی آنان است. در ضمن می­خواهند به لحاظ اقتصادی و مالی نیز کنترل­هایی را اعمال کنند. از این رو در مواردی زن در مورد نحوه خرج کردن مرد، او را مورد سئوال قرار می­دهد و گاه مرد در مورد مخارج زن او را تحت کنترل درمی­آورد و پول کمی در اختیار وی قرار می­دهد.

در زمینه بروز انحرافات رفتاری نیز زن و شوهر هر یک به نحوی ممکن است احساس نگرانی کنند. این احساس نگرانی، برخلاف احساس نگرانی در مورد مداخله دیگران و یا کنترل­های مالی و اقتصادی، اغلب به شکل پنهان و اعلام نشده انجام می­گیرد. زنی که با نگرانی در مورد احتمال اعتیاد شوهر و یا نگرانی در مورد وجود زن­های دیگر در زندگی او، رفتارها و اشیای شوهرش را به شکل مخفیانه مورد بازرسی قرار می­دهد، در اصل درصدد کنترل زندگی خویش است. او می­خواهد خانواده خود را حفاظت کند. در مقابل مردی که مکالمات و رفت و آمدهای زنش را، به دلیل نگرانی از مداخلات و نفوذهای دیگران، از جمله نگرانی از وجود مرد دیگری در زندگی زنش، کنترل می­کند، اغلب درصدد حفظ خانواده خود است. این کنترل­های بدبینانه و ناشی از سوء ظن، اغلب به شکل پ       نهان انجام می­گیرد.

علی ای حال این فرآیند منجر به سلطه­گری­ها و سلطه پذیری­های گوناگون می­شود. مرد وقتی می­خواهد زنش را برای رفت و آمدهایش تحت کنترل و تسلط خویش درآورد، در جای خود ناگزیر می­شود به همسرش در مورد رفت و آمدهای خودش نیز امتیازی بدهد. برای مقال به او می­گوید: « هفته­ای یک بار به خانواده تو سر می­زنیم و هفته­ای یک بار به خانواده من » « یا این که وقتی مشکلاتی از طرف خانواده­های زن و مرد برای عروس و یا داماد به وجود آمده است و در نتیجه یکی از آن دو یا هر دو مایل به ملاقات خانواده همسرشان نیستند، با هم قرار می­گذارند که مثلاً هفته­ای یک روز مرد به خانه پدر و مادرش برود و در همان زمان نیز زن به خانواده خودش سر بزند.

چنین قرارهایی که به سایر موارد نیز گسترش می­یابد، خود نوعی سلطه گری و سلطه پذیری است.

اندیشه کنترل و تسلط بر رفتار همسر گاه چنان شدت پیدا می­کند که تبدیل به یک توهم، یعنی تصور غلط در مورد توانمندی خود برای تغییر همسر، می­شود. این توهم را می­توان « توهم سلطه بر همسر » نامید چنین توهمی حتی در بین برخی از دخترانی که هنوز ازدواج نکرده­اند نیز رواج دارد. بسیاری از آنان، به اشتباه فکر می­کنند که نه تنها می­توانند رفتار همسرشان را به نحو دلخواه تغییر دهند، بلکه قادرند شخصیت او را نیز دگرگون کرده و در جهت مطلوب خود هدایت کنند. این اندیشه یک تصور غلو آمیز از توانمندی خود برای تسلط بر همسر است . روزی خانمی حدوداً ۲۰ ساله برای مشاوره نزد من آمد. او هشت، نه ماهه باردار بود و به سختی جا به جا می­شد. هنوز در صندلی خود به راحتی جای نگرفته بود که گفت: من شوهری دارم بی سواد، بی کار، فحاش، پرخاشگر، معتاد و … .

از او پرسیدم: چرا با چنین فردی ازدواج کرده­اید؟

hearts-desi-glitters-39گفت: من و دوستم در سال آخر دبیرستان درس می­خواندیم که روزی متوجه شدیم دو پسر، که یکی همین همسر فعلی من استف دنبال ما راه افتاده­اند. ما تا مدت­ها این کار را یک شوخی به حساب می­آوردیم و در جواب آنان اغلب با مسخره بازی جواب می­دایدم. مدتی به این منوال گذشت تا این که آن دو به ما پیشنهاد ازدواج دادند. ما این مطلب را هم به مسخره برگزار می­کردیم. تا این که روزی این پسر به من گفت با من ازدواج کن، اگر ازدواج نکنی من می­میرم. من هم برای این که او نمیرد تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم.

پرسیدم: مگر نمی­دانستید چنین ازدواج­هایی نمی­تواند سرانجام خوبی داشته باشد؟ مگر کسی از خانواده­تان شما را راهنمایی ن نمی کردند جواب داد: بله، پدرم به شدت مخالف بود و حتی چند بار مرا برای انصراف از این ازدواج کتک زد. علاوه بر این من خود زیاد مطالعه می­کردم. سرنوشت بسیاری از افرادی را که به همین ترتیب شکست خورده بودند، خوانده بودم. ولی یک نکته در ذهنم بود و آن این که با خود می­گفتم آنان که شکست خورده­اند نمی­دانسته­اند چگونه رفتار کنند، ولی من می­دانم. من می­دانم که از ابتدا به گونه­ای رفتار کنم که شوهرم را کاملاً تحت تسلط خویش درآورم و او را آدم کنم و به این ترتیب بود که بر تصمیم خود پافشاری کردم. پدرم وقتی دید کاری نمی­تواند بکند، به من گفت با این شرط با ازدواجت موافقت می­کنم که وقتی رفتی دیگر به این خانه بازنگردی. من هم با اطمینانی که در مورد کارم و تسلطم داشتم در جواب او گفتم که با لباس سفید به خانه شوهرم می­روم و با لباس سفید نیز از خانه او بیرون می­ایم ولی حال که تنها یک سال از ازدواج ما می­گذرد، جدایی ما قطعی شده و دادگاه حکم ما را صادر کرده است. آن دوستم هم با پسر دوم ازدواج کرد. آنان هم از هم جدا شده­اند. البته با این تفاوت که آن دو دیگر بچه ندارند. من هم به این منظور برای مشاوره آمده­ام که بدانم با فرزندی که در شکم دارم چگونه رفتار کنم. آیا او را بعد از تولد، قبل از آن که ببینم، به خانواده شوهرم تحویل دهم، یا این که نزد خود نگه دارم؟

۲- آموزش­های غیر ر رسمی وجود برخی از آموزش­های غیر رسمی در جامعه منجر به بروز رفتارهایی از طرف زن و شوهر می­شود که حاصل آن اعمال برخی از سلطه­گری­ها و پذیرش برخی از سلطه­هاست. این آموزش­ها، اغلب غیر مدون، نامنظم، خارج از کنترل و بدون برنامه ریزی انجام می­گیرد. از این رو باید آنها را از نوع آموزش­های غیر رسمی یا برنامه آموزشی پنهان، به شمار آورد. در واقع این گونه آموزش­ها، در مراودات اجتماعی و جمع­های دوستانه، گاه به شوخی و گاه جدی، مطرح شده و ذهن حاضران را به اشکال مختلف تحت تأثیر خود قرار می­دهد.

به عبارت دیگر می­توانیم بگوییم که ما بر اساس احساس مسئولیتی که برای حفظ کی ن خانواده داریم، روش­هایی را خود کشف کرده و آنها را شخصاً به کار می­بریم، لکن در آموزش­های غیر رسمی تحت تأثیر دیگران قرار گرفته و شیوه­هایی را که آنان به ما آموزش می­دهند را در زندگی شخصی خود مداخله می­دهیم. در اصل آموزش­های غیر رسمی، نقش حضور دیگران در زندگی شخصی ماست، در حالی که احساس مسئولیت ما برای حفظ کیان خانواده، نقش و اعمال مدیریت ما در زندگی خود است.

برخی از این آموزش­ها، اندکی جنبه عدم یافته و در قالب ضرب المثل­ها یا شوخی­ها، تجلی پیدا کردهاست. ضرب المثل « گربه را باید دم حجله کشت » ، یکی از این موارد است. در این ضرب المثل، اعمال سلطه از همان ابتدای کار، مورد تأکید قرار گرفته است. همچنین، مردانی که تحت سلطه زنان خویش قرار گرفته­اند. « زن ذلیل » نامیده شده­اند. این اصطلاح در بطن خود، سلطه زن بر مرد را نفی می­کند و آن را نوعی ذلت به شمار می­آورد.

از این نوع ضرب المثل­ها در فرهنگ­های گوناگون وجود دارد که همگی به نوعی اعمال کنترل در زندگی زناشویی اشاره دارند. برای مثال هندی­ها می­گویند: زن و کیف پولت را محکم ببند و همراهت بردار، رو­س­ها می­گویند: « آزادی، حتی زن خوب را هم فاسد می­کند. » از این دست ضرب المثل­ها در بسیاری از کشورهای جهان دیده می­شود. جوهره این گونه افکار وجود عنصر کنترل و تسلط بر زندگی زناشویی است.

این موارد هر چند که ظاهری به نفع مردان دارند لکن اغلب به شکل عکس نیز مورد استفاده قرار می­گیرند. بسیارند که گربه را دم حجله می­کشند. بسیارند زنانی که به راستی چنان بر امور زندگی تسلط یافته­اند که مردان بدون اجازه آنان تصمیمی نمی­گیرند. چه بسا زنانی که از شوهر خویش مانند کیف پولشان و بلکه بیشتر و دقیق­تر مراقبت می­کنند.

برای نمونه، زمانی که امرا و افسران ارشد ارتش در خانه گماشته داشتند، یکی از اخباری که گماشته­ها از خانه این دسته از افسران به بیرون منتقل می­کردند، میزان ترس فرماندهان از زنانشان بود. این نکته که افسران مستبد و زورگو در سربازخانه­ها، افرادی زبون در مقابل زنانشان بودند، پیوسته نقل مجالس سربازان و درجه داران و افسران بود.

علاوه بر ضرب المثل­ها و شوخی­ها، افکاری در بین زنان و مردان به شکل جسته و  گریخته رواج دارد که به نوعی به آنان الگوی رفتار با همسرشان را نشان می­دهد. برخی از زنان معتقدند که باید شوهر را تربیت کرد و او را در جهت خواست­های خود تغییر داد. برای مثال همسر من در یک مصاحبه تلویزیونی، وقتی در پاسخ مصاحبه گرد که پرسیده بود که آیا تاکنون سعی کرده­ای شخصیت شوهرتان را عوض کنید، پاسخ منفی داده بود، مورد اعتراض برخی از دوستانش قرار گرفت که چرا چنین پاسخی داده است. این اعتراض وجود این نکته را نشان می­دهد که باید زن بر شوهرش چنان تسلط داشته باشد که بتواند رفتار و حتی شخصیت او را تغییر دهد.

hearts-desi-glitters-48مردی حدوداً ۲۷ ساله با شکایت از رفتن زنش به خانه پدری، برای مشاوره مراجعه کرد، او گفت: « زنم، دو ماه است که قهر کرده و به خانه پدرش رفته و تلاش من در این مدت برای بازگشت او بی نتیجه مانده است. در این مدت بارها به در خانه آنان رفته­ام ولی مرا نپذیرفته­اند. وقتی در را باز می­کنند و می­بینند من پشت در هستم، در را می­بندند. چند بار ساعت­ها در سر کوچه آنان کشیک کشیده­ام تا همسرم را ببینم و با او چه کلامی صحبت کنم، ولی او به هیچ وجه حاضر به صحبت با من  نیست رسیدم: چه شده که چنین وضعیتی به وجود آمده است؟

hearts-desi-glitters-17پاسخ داد: « من با مشاهده رفتار پدرم چنین آموخته بودم که باید مرد حرف اول و آخر را در زندگی بزند. بر این اساس از ابتدای ازدواجمف سعی کردم تمامی مسایل زندگی را به طور کامل تحت تسلط خود درآورم. در این میان سعی کردم رفتارها و آمد و شدهای زنم را نیز دقیقاً آن طور که می­خواهم سامان بدهم. ابتدا از او خواستم که ارتباطش را با تمامی دوستانش، به استثنای یکی ازدوستان صمیمی­اش، قطع کن. او هم پذیرفت. بعد از متی به زنم امر کردم رابطه­اش را با آن دوست هم قطع کند. پس از کمی مقاومت، آن را نیز پذیرفت. وقتی این موفقیت­ها را در تسل بر زنم دیدم، خواستم آن را کامل و کامل­تر کنم. از او خواستم تنها ماهی یک بار به دیدن پدر و مادرش برود. اعتراض او را نپذیرفتم و برخواست خود پافشاری کردم. او هم به این خواست عمل کرد. تا این که روزی همسرم به من گفت که پدر و مادرش عازم سفر حج هستند، به او اجازه دهم برای دیدن والدینش و خداحافظی، به منزلشان برود. این بار نیز اندیشه سلطه مردانه بر زندگی به من دستور داد که به او اجازه ندهم. هر چه اصرار کرد، نپذیرفتم. به سر کار رفتم و وقتی برگشتم دیدم همسرم خانه را ترک کرده و تا امروز برنگشته است. امروز می­بینم که استفاده از الگوی سلطه پدرم در خانواده چه آسیبی به من زده است. این الگو شاید برای پدرم کارساز بوده است ولی برای من نه. شاید هم من تنها شاهد بخش­های آشکار رفتار پدرم بوده­ام و از آنها الگو گرفته­ام و بخش­های پنهان رفتار او را ندیده­ام.

به هر حال این مرد پس از چند با مراجعه، توانست زندگی­شا را بازیابد. چند سال بعد او را دیدم که با مسرت و خوشحالی از استمرار زندگیش سخن می­گفت.نوع دیگری از سلطه گری ه ناشی از نگرانی در مورد ایفای درست نقش زنی یا شوهری در زندگی است. بسیاری از مردان و زنان، پس از ازدواج نگران این هستند که مبادا به گونه­ای رفتار کنند که دیگران در مورد صلاحیت مردی یا زنی آنان ابزار تردید کنند. جملاتی مانند این که اطرافیان و فامیل به زنی بگویند « اگر تو زینت داشتی نمی­گذاشتی شوهرت با تو و خانواده­ات این طور رفتار کند. » یا به مردی بگویند: « اگر تو مرد بودی می­توانستی زنت را آدم کنی. » همگی نشانگر داوری دیگرا در مورد زندگی و ایفای نقش مناسب زنانه و مردانه­ای است که فرد را ناگزیر از اعمال کنترل ها و تسلط­هایی می­کند که گاه زندگی زناشویی او را تهدید می­کند.

hearts-desi-glitters-13نمونه­ای از این نگرانی­ها در مورد مردی بود که برای جلوگیری از داوری­های منفی مادرش و پدرش، تذکرات مکرری به همسرش می­داد تا جایی که او را خسته کرده بود. زن نحوه رفتار شوهرش را در این زمینه چنین توصیف می­کرد: « ما در زندگی با یکدیگر هیچ مشکلی نداریم ولی وقتی پای خانواده شوهرم به میان می­آید مشکلات ما اغاز می­شود. مادر شوهر و خواهر شوهرم بسیار بهانه گیر و ایراد گیرند. با طعنه­ها و کنایه­های مختلف مرا آزار می­دهند. گذشته از این ها رفتار شوهرم است که با آمدن آنها به خانه ما به کلی دگرگون می­شود. یک هفته قبل از این که آنان به خانه بیایند در خانه اعلام حکومت نظامی می­شود. شوهرم در مورد همه چیز تذکر می­دهد. در مورد جزیی­ترین رفتارهای ما، به ما گوشزد می­کند که مبادا چنین کنید یا آنکه مراقب باشید حتماً چنان کنید. بعد از این که آنان وارد خانه می­شوند به این تذکرات، اشاره­های چشم و ابرویی نیز اضافه می­شود. دائماً با حرکات چشم و ابرو به ما گوشزد می­کند که مثلاً کاسه ماست را در سفره فلان جا بگذاریم یا این که نان را فلان طور سر سفره بیاوریم. خورشت را آن طور در ظرف بریزیم و یا برنج را این طور بکشیم. خلاصه آن که آن قدر به ما تذکر می­دهد که ما خسته می­شویم. من شخصاً احساس می­کنم که وقتی خانواده همسرم به خانه ما می­آیند، من دیگر از صلاحیت­ها ساقط می­شوم، گویی در مورد تمامی اعمالم دچار تردید می­شوم. در این موقعیت ها نه تنها از خودم بدم می­آید، بلکه بیشتر از همه از خانواده شوهرم متنفر می­شوم. در حال حاضر روی دیدن هیچ کدامشان را ندارم. »

چنین نگرانیی که به حق درست نیز می­باشد، ناشی از زیر سئوال رفتن صلاحیت مردی یک فرد در مقابل خانواده­اش است. هر چند که باید گفت سرچشمه اصلی مشکل، رفتار خود مرد است. او با تذکرات مکرر اعتماد به نفس و خود پنداره مثبت زنش را تا حد زیادی از بی نبرده است . در نتیجه به جای این که از ابتدا کار پذیرایی از خانواده­اش را به زنش واگذار کند، خود با مداخله­های مکرر از یک سو باعث پایین آمدن اعتماد به نفس همسرش شده و از سوی دیگر موجب بروز احساسات منفی در او نسبت به خانواده­اش شده است. این احساس منفی در نحوه رفتارهای همسر این مرد در مورد زنش در مقابل خانواده شوهرش به خوبی منعکس است.این گونه رفتارها، حاصل آموزش­های غیر رسمی است که در جامعه جریان دارد. این آموزش­ها به سلطه اجتناب ناپذیر در زندگی خانوادگی، جهت می­دهد می­کند و گاه آنها را در سمت و سوی تخریبی هدایت می­کند. برای اجتناب از این آسیب­ها، می­باید روش­ها و جایگاه سلطه گری و سلطه پذیریف در زندگی خانوادگی، در آموزش­های رسمی دیده شود. باید زنان و شوهران جوان و حتی دختران و پسران، در مورد حدود روابط رفتاری با یکدیگر در قبل و بعد از ازدواج، آموزش ببینند.

۳- توانایی­ها و مهارت­های شخصی: یکی دیگر از عواملی که موجب می­شود فرآیند سلطه گری و سلطه پذیری در فضای خانواده ایجاد شود، تفاوتی است که بین آحاد مردم، از جمله زن و شوهر وجود دارد.

در مورد تفاوت­های بین دو جنس تاکنون تحقیقات بسیار به انجام رسیده است. اگر بخواهیم تفاوت زن و مرد را از زویای مختلف مورد بحث قرار دهیم. لازم است نگاهی اجمالی به این تحقیقات داشته باشیم.و لکن در این جا هدف ما بررسی تفاوت­های زن و مرد از تمامی زوایا نیست، بلکه می­خواهیم به این نکته اجمالاً اشاره داشته باشیم که تفاوت­هایی که بین زن و مرد وجود دارد در نحوه سلطه گری و سلطه پذیری آنان در زندگی مؤثر است. برای مثال در تحقیقی که روی ۶۰ دانش آموز دبیرستانی در آمریکا انجام گرفتف این نتیجه حاصل شد که دختران سطح بالاتری از افسردگی را نسبت به پسران گزارش کرده­اند. علاوه بر آن و همراه با یافته­های پیشین، دختران عزت نفس پایین­تر و رضایت کمتر از تصور بدنی خود را گزارش کرده­اند. در ضمن دختران خودآگاهی بیشتری نسبت به پسران را اظهار داشته­اند. همین تحقیق به برخی از زوایای رفتارهای زنانه و مردانه در حیطه­های مختلف اشاره دارد. توجه به خود و خود را دقیق تر مورد توجه قرار دادن و نیز نگرانی در مورد وضعیت بدنی، از جمله تفاوت هایی است که بین زن و مرد مشاهده می­شود و همین نکات در نحوه واکنش­های آنان در مواجهه با یکدیگر مؤثر ا است فاوت­های دیگری نیز بین زن و مرد گزارش شده که به برخی از جنبه­های آشکار آن اشاره می­کنیم. هر چند که چنان که گفتیم این بحث احتیاج به گسترش بیشتری دارد. اغلب مردان قدرت بدنی بیشتری نسبت به زنان دارند، اگرچه در موارد نادری قدرت بدنی زنان بیشتر از مردان است. اغلب، مهارت کلامی زنان قوی­تر از مردان است. آنان از کلام خود بهتر و بیشتر استفاده می­کنند. لذا در جایی که پای سخن گفتن و به اصطلاح محاجه باشد، زنان می­توانند غلبه بیشتری پیدا کنند. در مقابل استفاده از منطق و استدلال منطقی در مردان قوی­تر است. اگر کسی هم در مهارت استفاده از کلام و هم در استدلال منطقی قوی­تر باشد، اغلب در بحث حرف خود را به کرسی می­نشاند. لکن در مواردی نیز این دو مهارت در مقابل یکدیگر قرار گرفته و یک گفت و گوی کش دار و اغلب بی حاصل را ایجاد می­کنند. در مواردی زن با استفاده از مهارت کلامی خود به میدان می­آید و با استفاده از جملات و کحلمات پیاپی، با مرد سخن می­گوید، در حالی که مرد به دنبال یک بحث منطقی و منظم است. در چنین شرایطی بحث آنان به نتیجه ای نمی­رسد و بسیار زود قطع شده، یا به مشاجره و نزاع می­انجامد.

برای مثال مردی که می­تواند به لحاظ اقتصادی گردش امور را در دست بگیرد و از عهده این کار نیز به خوبی برآید، حداقل در این بخش زندگی را به تعادل می­رساند. ولی در مقابل، مردی که از عهده این وظیفه به خوبی برنمی­آید و به لحاظ درآمد و یا مدیریت مالی کفایت خوبی از خود نشان نمی­دهد، نمی­تواند در این بخش از زندگی تسلط یافته و امور را اداره می­کند. در چنین شرایطی یا زن به میدان آمده، از طریق اعمال مدیریت مالی و یا کسب درآمدهای جدیدی برای خانواده، بخش اقتصادی خانه را تحت تسلط خویش می­گیرد و امور را سامان می­دهد، یا این که او نیز کفایت لازم را از خود بروز نداده و این بخش از زندگی به شکل آشفته و بی سامان باقی می­ماند. یعنی خانواده در این بخش دچار تعادل ناپایدار می­شود. همین طور است اداره امور دیگر خانواده از قبیل مدیریت فرزندان، رسیدگی به امور تربیتی و تحصیلی آنان، اداره امور اخلاقی و مذهبی آنان، حفظ و ارتقای سلامت جسمانی و روانی اعضای خانواده، حفظ و ارتقای جایگاه اجتماعی خانواده و … در تمامی این موارد، زن و مرد با نشان دادن صلاحیت­های فردی خود، یا امور را سامان بخشیده و اداره می­کنند و یا این که آشفتگی و به هم ریختگی را بر خانواده تحمیل می­کنند. در هر یک از موارد فوق در خانواده­های گوناگون، نقش مسلط را گاه در اختیار مردان و گاه در اختیار زنان می­بینیم. به عبارت دقیق­تر در هر یک از حیطه­های فوق، آن کس که مهارت و توانایی بالاتر دارد، امور را زودتر در اختیار گرفته، اداره می­کند، در چنین شرایطی اغلب خانواده به یک تعادل پایدار می­رسد.

زن و شوهری حدوداً ۵۰ ساله با سابقه­ای حدوداً ۲۰ ساله در زندگی مشترک، تقابلی جدی و کاهنده را در اکثر سالهای زندگی زناشویی پشت سر گذاشته­اند. ویژگی­ غالب زن داشتن قدرت کلامی برتر و در عوض مقاوم در مقابل استدلال های منطقی است. ویژگی غالب مرد نیز فقدان قدرت کلامی، در مقایسه با همسرش است، لکن به لحاظ منطقی وضعیتی نسبتاً بهتر از او دارد. زن به آرامی، شمرده و ظاهراً محکم صحبت می­کند. او حرف هایی را که از طرف مقابل می­شنود و تأیید کننده دیدگاه اوست، می­پذیرد. ولی وقتی حرفی با استدلال قوی زده شود که در مخالفت با دیدگاه او باشد، با همان آرامش و طمأنینه و با سکوتی که تداعی کننده نفوذ ناپذیری دیوار چین است، چنان با این کلام مواجه می­شود که گوینده را از سخن خویش پشیمان می­­کند. کسانی هستند که در مقابل حرف مخالف، پرخاشگری کرده، سر و صدا راه می­اندازند و کسانی نیز همچون این خانم با سکوت در مقابل حرف مخالف واکنش نشان می­دهند. این سکوت بسیار شکننده­تر، آزار دهنده تر و توهین آمیزتر از آن پرخاشگری است. شوهری که سالیان متمادی با زنی مواجه بوده که یا می­بایست حرف­های او را تأیید می­کرده، یا این که با عدم پذیرش او مواجه می­شده، در اصل فشار روانی بسیار زیادی را تحمل کرده است. شخصیت چنین زنی یک شخصیت متحجر، با ظاهری آرام و با صلابت است. بهتر است چنین شخصیت­هایی را شخصیت­های صخره ­ای بنامیم. یعنی شخصیت­هایی پر صلابت، آرام و استوار، ولی چون صخره نفوذ ناپذیر. این شخصیت­ها نشانه­هایی از شخصیت­های خود شیفته و شخصیت­های اجتنابی را از خود نشان می­دهند ولی با ملاک­های تشخیصی هیچ یک از آنها سازگار نیستند. از این رو بهتر است این اختلال را جزء اختللاات شخصیت که به گونه­ای دیگر مشخص نشده­اند طبقه­بندی کنیم (DSMIV) شخصیت­های صخره­ای برای واجه شدن­های دورادور و مراودات سطحی و کم عمق خوب­اند ولی برای زندگی زناشویی و برای همدلی و همفکری، انسان­هایی بسیار کم اعتبارند.

به هر حال یکی دیگر از زمینه­هایی که موجب می­شود افراد در زندگی خانوادگی به اشکال گوناگون سلطه گری و سلطه پذیری داشته باشند، تفاوت­های فردی میان آنهاست.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

 

 

خانواده پذیرا و پویا:

خانواده­هایی وجود دارند که در آنها اعضای خانواده در عین حال که در کنار یکدیگر زندگی کرده و به موقع و بنا بر نیاز با یکدیگر تعامل مثبت برقرار می­کنند، به موقع نیز، به نسبت رشد و موقعیتی که دارندف به عمل مستقل می­پردازند. در این نوع از خانواده­ها هر فردی چه کوچک و چه بزرگ بخش از زندگی خود را به استقلال و بخشی دیگر را وابسته به خانواده سپری می­کند. استقلال شامل رفتار، شناخت و عواطف می­باشد. در این الگو افراد خانواده، در سطوح مختلف، یک دیگر را پذیرفته و در عین حال به فردیت هم احترام می­گذارند. این پذیرش و احترام موجب می­شود هم جمع و هم فرد از پویایی لازم برای استمرار یک زندگی معنادار برخوردار باشند.

پایین­ترین سطح پذیرش، به رسمیت شناختن فردیت هر کس، احترام قابل شدن به آن و تمایل به هم نشینی و مراوده اجتماعی با اوست. بالاترین سطح پذیرش، ضمن رعایت و احترام اجتماعی، عشق ورزیدن به یک دیگراست. خانواده پذیرا و پویا، در عالی ترین سطح خودف متشکل از افرادی است که هم تنهای های با معنایی دارند و هم مجالست­های لذت بخش. آنان به موقع و به جا از یکدیگر فاصله می­گیرند و به هنگام مواجه شدن با یک دیگر تمام وجودشان را از عمق جان و قلب، به مشارکت می­گذارند. آنان در تنهایی­ها به معنی واقعی یک فردند، به معنای واقعی و در مجالست ها ملاقات­ها یک گروه به معنای واقعی­اند. این تفرد و تجمع هم به فردیت آنان و هم به گروه و خانواده آنان امکان پویایی، رشد و تکامل را می­دهدویژگی­های تعاملی در الگوی پذیرا و پویا:

۱- پذیرفتن فردیت و استقلال هر کس از طرف تمامی اعضای خانواده.

۲- به رسمیت شناختن محدودیت­ها، نارسایی­ها و خطاهای اعضای خانواده.

۳- پای بندی جدی به اصولی که حافظ و نقطه اتکا و اعتماد اعضا به یکدیگر است. مانند پای بندی جدی به راست گویی و رعایت کرامت انسانی.

۴- سادگی، روان بودن و دوری از تکلف در مقابل اعضای خانواده و اجتناب از پرده پوشی­ها و پنهان کاری های مکرر و افراطی و ایفای نقش­های تصنعی در مقابل آنان .

۵- اجتناب از ارتکاب عملی که ارزش­های اصیل و اساسی سایر اعضا را خدشه دار می­سازد.

ویژگی­های فردی اعضای خانواده در الگوی پذیرا و پویا:

۱- پذیرش خود به عنوان موجودی ارزشمند.

۲- دوری از خود خواهی­هاف خود بینی­ها و خود رأیی­ها.

۳- داشتن هدف مشخص و متعالی در زندگی.

۴- راضی و خشنود بودن به داشته­ها و عمده نکردن محدودیت­ها.

هر کسی می­تواند سرزنده بودن در چنین خانواده­ای را ببیند و بشنود. حرکات بدن­ها ملیح و حالت چهره­ها آرمیده است. هر کس به دیگری نگاه می­کند نه به ورای وجود او و افراد با آهنگی پر مایه و روشن حرف می­زنند. در روابطشان با هم روانی و هم آهنگی وجود دارد. حتی وقتی خردسال هستند به نظر گشاده رو و مهربان می­آیند و بقیه افراد خانواده هم با آنها مثل آدم­های بزرگ رفتار می­کنند.

زمانی که سکوت برقرار است، سکوتی است آرامش بخش، نه سکوتی از سر ترس یا احتیاط. وقتی که سر و صداست، صدای فعالیتی ر معنی است، نه غرشی رعد آسا برای خفه کردن صدای دیگران. گویی همه می­دانند که در نهایت فرصت و امکان آن را خواهند داشت که حرف خود را به گوش دیگران برسانند. بنابراین اگر کسی هنوز فرصت صحبت کردن پیدا نکرده باشدبه دلیل تنگی وقت است نه کمی محبت.

به نظر می­رسد که افراد خانواده، صرف نظر از سن و سال، در تماس با یکدیگر و ابراز علاقه خود احساس راحتی می­کنند. نشانه محبت و علاقه فقط خالی کردن سطل آشغال، پختن غذا و به خانه آوردن چک حقوق نیست. آدیان با صادقانه صحبت کردن و علاقه مندانه گوش دادن، با صداقت و روراست بودن، و به سادگی با یک دیگر بودن، این علاقه را نشان می­دهند.

خانواده وابسته:

خانواده­هایی که اعضای آنها، فردیت و استقلال را تجربه نکرده­اند و تنها با پیوندهای اجتماعی احساس وجود و هستی می­کنند، الگوی وابسته را به وجود می­آورند. اعضای خانواده وابسته، به شدت به یکدیگر نیازمندند. حتی المقدور از تنهایی اجتناب می­کنند و حتی گاه از آن گریزان و وحشت زده­اند. به هنگام دوری یکی از اعضای خانواده، اعضای دیگر نگرانند، برای بازگشت او لحظه شماری می­کنند. فرد دور مانده از خانه نیزف خود تاب تحمل دوری را نداشته و گاه از این دوری دچار اضطراب می­شود و در اسرع وقت و به بهانه­های گوناگون، راه بازگشت به خانه را در پیش می­گیرد.

خانواده­های وابسته، تا آن جا که ممکن است از اقداماتی که بین اعضاء فاصله بیندازد، دوری می­کنند. حتی ممکن است برخی از فرزندان چنین خانواده­ای، به بهانه­های مختلف از ازدواج سرباز بزنند، مبادا که فاصله­ای بین آنان و دیگر اعضای خانواده بیفتد. و این تنها خود پسر یا دختر نییست که از ازدواج هرساان است، سایر اعضای خانواده نیز در چنین مواقعی با دلایلی به ظاهر پسندیده، او را از ازدواج منع می­کنند. ایرادهای مختلفی که به عروس یا داماد احتمال وارد می­کنند، برخوردهای سرد و زننده با او و خانواده­اش، برخوردهای حذفی و ناراحت کننده با دختر یا پسری که قصد ازدواج دارند، نمونه­هایی از رفتارهایی است که اعضای خانواده وابسته برای جلوگیری از جدایی یک عضو از خانواده انجام می­دهند.

خانواده­های وابسته در مورد انتخاب شغل و ادامه تحصیل نیز چنان عمل می­کنند که فاصله زیادی بین اعضا ایجاد نشود. تحصیل در شهر و کشور محل زندگکی خانواده، قابل تحمل است ولی تحصیل و کار در شهر و کشوری دیگر، قابل تحمل نیست. برخی از اعضای چنین خانواده­هایی که توانسته­اند قیدهایی را بگسلند و راهی شهر و کشور دیگری شوند، دیری نپاییده که راه وطن و خانواده را در پیش گرفته و کار را نیمه کاره رها کرده و باز گشته­اند.   

وابستگی شدید اعضای چنین خانواه­ای ضرورتاً به دلیل داشتن جمعی لذت بخش نیست، بلکه ممکن است جوی بسیار آزار دهنده نیز بر آنان حاکم باشد. قهرهای طولانی، مشاجرات و بهانه جویی­های مکرر، ناله و نفرین کردن­های شدید نسبت به یکدیگر و … در چنین خانواده­هایی کم نیست؛ لکن آن چیزی که این افراد را در کنار هم نگه می­دارد، نوعی احساس ناایمنی است که بر جو و فضای خانواده حاکم شده است. اعضای این خانواده در سایه این جو، احساس بودن و هویت می­کنند. کم شدن هریک از اعضا مساوی است با احساس پوچی و گم گشتگی ایر اعضا.

ویژگی­های تعاملی در الگوی وابسته:

۱- مراقب و مطلع بودن از یکدیگر (حاکمیت جو مراقبت).

۲- محدود سازی متقابل در روابط اجتماعی و فعالیت­های شغلی و تحصیلی.

۳- دشواری پذیرش دیگکران (از جمله مشکل تراشی و مشکل سازی برای اعضای تازه وارد به خانواده مانند عروس و داماد).

۴- حاکمیت رسوم و آیین­های اختصاصی و غیرقابل عدول (از جمله داشتن مذهب اختصاصی در قالب آیین­ها و مراسم و باورهایی که خانواده را به شکلی از سایرین متمایز کند.)

۵- تابو بودن هر رفتاری که موجب انفکاک اعضایی از خانواده باشد.

ویژگی­های فردی اعضای خانواه در الگوی وابسته:

۱- نگرانی و اضطراب

۲- سوء ظن نسبت به دیگران

۳- تفسیرهای شخصی از رفتارها

۴- داشتن برخی از رفتارهای وسواسی و اعمال آئینی

۵- حساسیت­های عاطفی نسبت به رفتارها و وقایع

رابطه اعضا در خانواده وابسته، مانند رابطه ده نمره­ای است که کسی برای قبول شدن دردرسی باید بگیرد. وقتی کسی تنها ده نمره دارد، کم شدن هر یک از این ده نمره به معنای رد شدن است. تمام این ده نمره باید با هم باشند تا قبولی معنا داشته باشد. نبود تنها یک نمره، ۹ نمره دیگر را نیز فاقد ارزش می­کند. ولی اگر کسی در درسی، دستری پر داشته بشاد، مثلاً ۱۷، ۱۸ یا ۱۹ گرفته باشد، فقدان یک نمره او را چندان آشفته و مضطرب نمی­کند. این مثال وجهی از علت احساس ناامنی ناشی از ضعف و پایین بودن توانمندی مثال وجهی از علت احساس ناایمنی ناشی از ضعف و پایین توانمندی هاست. احساس در مرز بودن، نوعی احساس ناایمنی به افراد می­دهد. کوچکترین خطا و نارسایی، انسان را به سقوط می­کشاند. طبیعی است که افرادی در چنین وضعیتی احساس ناایمنی و استیصال کند.

خانواده­های اشرافی، یکی از انواع خانواده­های وابسته­اند. در این نوع از خانواده­ها راه نفوذ غیر و نیز راه خروج اعضاء از جمع خانواده به شدت بسته است. سوء رفتارهاف هخنجار شکنی­های رفتاری، خارج از ضوابط عمل کردن­ها و … از یک سو به شدت منبع شده و از سوی دیگر پنهان نگه داشته می­شوند. توسل به هر روشی برای حفظ کیان خانواده اشرافی، امری مقبول و پسندیده است؛ حتی اگر خشونت و خون ریزی باشد. برای مثال پرنسس دایانا، عروس خانواده سلطنتی انگلستان که پس از جدایی از پرنس چارلز، با یک عرب به نام دودی فاید رابطه عاشقانه برقرار کرده بود و در سال ۱۹۹۷ در یک حادثه شدید رانندگی در پاریس به اتفاق او کشته شد، به احتمال قوی قربانی چنین خشونتی شده است.

 

 

                 
                              
                 
                  
                             


 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۳:٢۶ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۶
تگ ها : عشق ، لب


 

 

   

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۵
تگ ها : عشق


 

 

hearts-desi-glitters-221hearts-desi-glitters-211hearts-desi-glitters-39hearts-desi-glitters-38hearts-desi-glitters-44hearts-desi-glitters-521hearts-desi-glitters-48hearts-desi-glitters-37hearts-desi-glitters-58hearts-desi-glitters-57

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۴:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۴
تگ ها : عشق


 

 

hearts-desi-glitters-17hearts-desi-glitters-15hearts-desi-glitters-16hearts-desi-glitters-13

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۴:۳۶ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۴
تگ ها : عشق


 

 

hearts-desi-glitters-43hearts-desi-glitters-22hearts-desi-glitters-10hearts-desi-glitters-8hearts-desi-glitters-6

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۴:۳۴ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۴
تگ ها : عشق


 

 

hearts-desi-glitters-1

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۴:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۴
تگ ها : عشق


 

 

angelFlowersHearts By Fiazhearts-desi-glitters-64

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۴:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۴
تگ ها : عشق


 

 

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۴:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۴
تگ ها : عشق


 

 

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۴:٠۵ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۴
تگ ها : عشق


 

 

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۴:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۴
تگ ها : عشق


 

 








 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۴:۵۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۶
تگ ها : عشق


 

 


 



 


 


 



     

 

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۶
تگ ها : عشق


 

 


   


 

   

 

                  




 

                  



     


 

   



       

 

 



 

   


 

                  





 


 

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:۵۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۶
تگ ها : عشق


 

 


 

   


          

 

            

 

 

 



     
 

 

 

     


 

 

 



        
 

 

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:۴۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۶
تگ ها : عشق


 

 

   
 




 






             

 

 

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:۴۵ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۶
تگ ها : عشق


 

 


 

   

 


 

 

 



     

 

 

 





 

 

               

 




 

 

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:۴۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۶
تگ ها : عشق


 

 

 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

 

خانواده و سرمایه­ گذاری گسترده روانی

خانواده در درجه اول یک گروه اجتماعی است و از بسیاری از قوانین حاکم بر گروه­های اجتماعی تبعیت می­کند. « گروه اجتماعی یک واحد اجتماعی متشکل از تعدادی افراد است که نسبت به هم جایگاه و نقش ارتباطی (کم و بیش) مشخص دارند. این وضع از مجموعه­ای از ارزش­ها یا هنجارهای مخصوص به خود برخوردار است که رفتار هر عضو را، حداقل از لحاظ پی آمد آن نسبت به گروه، تظنیم می­کند. از سوی دیگر خانواده یک گروه خاص و ویژه است، لذا قوانین ویژه­ای نیز بر آن حاکم است که توجه به آن قوانین جنبه اختصاصی آن را مشخص می­سازد. مهمترین ویژگی­های فضای روانی حاکم بر خانواده عبارتند  از رمایه­ گذاری گسترده روانی:

هر خانواده­ای با ازدواج و همزیستی یک زن و مرد آغاز به شکل­گیری می­کند. هر انسانی بری انجام هر کاری مقداری سرمایه گذاری روانی می­کند. این سرمایه شامل عناصر روان شناختی مورد استفاده در دنیای روانی انسان است « انرژی روانی » یکی از این عناصر است. انسان برای درست کردن یک وعده چای قطعاً انرژی کمتری صرف می­کند تا برای پختن یک وعده غذا.

« فعالیت­های شناختی »، از قبیل تفکر، تخیل و استفاده از حواس گوناگون، دسته دیگری از عناصر روانی انسان را می­سازند. کارهای گوناگون، سرمایه­های متفاوتی از فعالیت­های شناختی انسان را به خود اختصاص می­دهند. به عنوان مثال، حل یک جدول، قطعاً درگیری شناختی کمتری نسبت به نوشتن یک مقاله علمی نیاز دارد.

« دارایی­های روان شناختی » انسان نیز دسته دیگری از عناصر مهم روان شناختی آدمی را تشکیل می­دهند. انسان از دیرباز به آن چه در درون دارد و متعلق به خویشتن است، توجه کرده، آن را با دارایی­ها بیرونی مقایسه کرده و در مقام اندیشه و قضاوت عقلانی، سرمایه­های درونی را بر مایملک بیرونی ترجیح داده است. شرافت انسانی، کرامت، ایمان، آزادگی، یقین، عشق، استقلال، صفای باطن، سخاوت، درد درون، وجدان، آسودگی ضمیر و … سرمایه­هایی اند که آدمیان ­آنها را با داریی­های بیرونی مقایسه کرده و می­کنند. برخی از کارها، علاوه بر انرژی روانی و درگیر کردن فعالیت­های شناختی، مستلزم استفاده از این سرمایه­های درونی­اند. وقتی کسی ناگزیر به التماس به دیگری می­شود، کرامت، استقلال و برخی دیگر از سرمایه­های روانی خویش را هزینه می­کند. وقتی کسی برای رسیدن به چیزی، یا اجتناب از مشکلی که احتمالاً ممکن است برای او پیش آید، ناگزیر از دروغ گویی، می­شود، برخی از مهمترین دارایی­های روانی خویش را خرج می­کند.

« سطح درگیری روان شناختی » انسان عاملی است که میزان سرمایه گذاری روانی وی را در انجام یک فعالیت نشان می­دهد. انسان گاهی با مسئله­ای کاملاً سطحی، مواجه می­شود. مثلاً برای افراد ناآشنا و غریبه، لایه­های سطحی شخصیت خویش را درگیر می­کند ولی برای افرادی که آنها را دوست می­دارد، عمیق­ترین لایه­های شخصیت خود را فعال می­سازد. تعبیری که مردم برای انجام چنین کارهایی به کار می­برند، انجام کار با جان « و دل » است. آنان در مورد کاری که از عمق وجود خویش انجام می­دهند، می­گویند که با جان و دل ان را انجام داده­اند، یا گاه می­گویند، « فلان کار را برای دل خودم انجام داده­ام. »      

به راستی انسان برای ازدواج، چه مقدار از سرمایه­های روانی خود را هزینه می­کند؟ زن و مرد برای تشکیل یک زندگی مشترک چه سطحی از دنیای روان شناختی خود را درگیر می­کنند؟ آیا زن و مرد در این راه خشت به خرج می­دهند؟ یا از هر گونه هزینه کردن سرمایه­های روانی خویش اِبایی ندارند؟ پاسخ گویی به این سئوالات به عمل گوناگون بستگی دارد؛ از آن جمله می­توان به مطلبی که در ادامه مطرح می­شود اشاره داشت.

انسان­ها از لحاظ اهمیت دادن به سرمایه­های روانی و سرمایه­های بیرونی، یک طیف تشکیل می­دهند. کسانی که مایملک بیرونی (آن چه با چشم دیده می­شود و به شکل عینی قابل سنجش و اندازه­گیری است) را بیشتر مورد توجه قرار داده، به عنوان اهداف زندگی به آنها توجه می­کنند، در یک سر طیف و کسانی که به سرمایه­های درونی و مایملک روانی خویش اهمیت می­دهند، در سر دیگر طیف قرار می­گیرند. دسته اول را دارای « شخصیت بیرونی » و دسته دوم را دارای « شخصیت درونی » می­نامیم. افراد دارای شصخیت بیرونی اهمیت و جایگاه خویش را به طور عمده به وسیله چیزهایی که خارج از خویش دارند، ارزیابی می­کنند. به عبارت دیگر، خانه، پول، کارخانه، ماشین، مدرک تحصیلی، مقام، مدال، نشان، کتاب، لقب، جایزه و شهرتی که دارند، معرف شخصیت آنان است. اما شخصیت­های درونی با آنچه در درون خویش دارند، خود را می­شناسند و معتبر می­دانند. علمی که دارند، ایمانی که در درون حس می­کنند، وجدان آسوده، آسودگی ضمیر، استقلال، آزادگی و … مایملک واقعی ایشان را تشکیل می­دهند. شخصیت­های بیرونی خود را بیشتر در خارج از خود جست و جو می­کنند، در حالی که شخصیت­های درونی خود را در درون خویش می­یابند. به بیان دیگر شخصیت­های بیرونی عمدتاً دنیای بیرونی و چشمگیری دارن دو شخصیت­های درونی از دنیای روانی و درونی پر استغنایی برخوردارند

تعداد اندکی از انسان­ها به شکل خالص در دو سر طیف قرار می­گیرند. ولی بسیاری از انسان­ها در نقاط میانی طیف جای می­گیرند. برخی از افراد در تردید و تردد دائمی بین دو سر طیف­اند. اینان برخی اوقات سرمایه­های درونی خود را تبدیل به سرمایه­ای بیرونی کرده، گاه برعکس آن عمل می­کنند. ساده­ترین و سالم­ترین نوع تبدیل سرمایه درونی، فروش علم و تخصص است. کسانی که دانش خود را به مزایده می­گذارند و آن را در اختیار کسی که در مزایده برنده شده است قرار می­دهند، دست به معامله­ای شاید سالم زده­اند. اشکال مضر و ضد انسانی آن این است که افرادی وجدان، ایمان، عشق و … خود را به مایملک بیرونی معاوضه کنند. گاهی اوقات نیز افراد پول و مایملک بیرونی را به عنوان مأمنی برای تأمین استغنای درونی طالب­اند. آنان حداقلی از امکانات بیرونی را برای زیستن در دنیای درونی خویش جست و جو می­کند

شخصیت انسان، چه درونی و چه بیرونی، در اصل بر سرمایه­های درونی استوار است. قارون نیز می­گفت که من ثروتم را به علم خویش به دست آورده­ام. یا هر صاحب ثروت و مکنتی نیز مایملک خویش را حاصل کفایت­های درونی خویش می­داند. به این ترتیب، شخصیت بیرونی نیز سرمایه­های درونی را زیر بنای سرمایه­های بیرونی به شمار می­آورد. تفاوت مهم در دو شخصیت بیرونی و درونی در این است که کدام را مهمتر می­شمارد؛ زیر بنا یا روبنا

زن و شوهر تشکیل دهنده زیربنای خانواده هستند. این دو برای تشکیل خانواده سرمایه گذاری روانی گسترده­ای می­کنند. چه آنانی که با علاقه مندی و پذیرش شخصی در مورد ازدواج اقدام می­کنند، چه آنانی که تن به یک ازدواج تحمیلی می­دهند، به هر صورت سرمایه روانی گسترده­ای را در این راه هزینه می­کنند.

در اولین گام می­پذیرند که سراسر عمر در کنار فردی که با او ازدواج می­کنند زندگی کنند. این پذیرش یک ریسک بزرگ است. همزیستی با فردی که ممکن است واجد ویژگی­هایی باشد که تحمل آن دشوار باشد، مستلزم گذشتن از بسیاری از علائق است. هر فردی به هنگامن ازدواج می­تواند نگران آینده­ای که در پیش رو دارد، باشد و این نگرانی اغلب مستلزم گذشت کردن از سرمایه­های مهم روانی است. تحمل خشونت­ها، بدزبانی­ها، خودسری­ها، بی حرمتی­ها، حماقت­ها و … به سادگی امکان پذیر نیست. انسان برای تحمل چنین رفتارهای احتمالی، باید آماده باشد تا از دنیای بروانی خویش هزینه کند. با صبر کردن، پابر روی منطق و عقل گذاشتن، پا بر روی کرامت و حرمت شخصی نهادن، گاه زیر بار بی غیرتی رفتن و … سرما       یه­ای است که گاه دو طرف ناگزیر از هزینه کردن آن هستند.

فردی که از روابط پنهان همسرش با فرد دیگری آگاه شده و برای حفظ خانواده، ناگزیر از نادیده گرفتن آن می­شود و یا مرد و یا زنی که علاقه حفظ خانواده، ناگزیر از نادیده گرفتن آن می­شود و یا مرد و یا زنی که علاقه­مندی همسرش را به فرد دیگری غیر از خودش می­بیند و التماس و درخواست او از همسرش به جایی نمی­رسد، احساس می­کند تمام هستی­اش در معامله زندگی به باد رفته است. آری انسان با ازدواج به ریسک بزرگ تن می­دهد.

علاوه بر این، زن و مرد در ابتدای تشکیل خانواده، ناگزیر از سرمایه گذاری­های دست به نقدی هستند که علی ایحال باید آنها را هزینه کنند. در مذاکرات اولیه برای ازدواج، زن و مرد هر دو ناگزیر از دادن قول­هایی به یکدیگرند. اولاً در مواردی وقتی سلیقه و یا طرز فکر خویش را با فرد مقابل ناسازگار می­بینند، با سکوت و یا واکنش عکس با او همراهی می­کنند. مانند دوست نداشتن غذایی و خوردن آن برایه مراهی با سلیقه و ذائقه فرد مقابل و یا رضایت دادن به عملی، به رغم میل باطنی خود. ثانیاً در مواردی نیز ناگزیر به اظهار تمایل و درخواست خود و گذشت کردن از آن می­شوند. مانند پذیرفتن نوع پوشش خانم از طرف مرد به رغم تمایل قلبی و متفاوت او مردانی هستند که تمایل به چادری بودن همسر خویش دارند ولی خانم تمایلی به این کار ندارد. مرد در این موقع، به رغم اظهار تمایل حقیقی خود، ناگزیر از گذشت می­شود و تمایل خانم را می­پذیرد. اینها تماماً نمونه­هایی از صرف هزینه­های روانی در ازدواج است.

در مورد قرار و مدارهای مالی نیز نکات قابل توجهی وجود دارد. اگر اتفاقاً زن و مرد و اعضای مؤثر خانواده آن دو دارای « شخصیت درونی » باشند، معمولاً مشکلات اندکی بر سر قرار و مدارهای مالی پیدا می­کنند. اغلب به ساده­ترین شکل ازدواج صورت می­گیرد و مراسم ازدواج به شکل یک میهمانی نسبتاً مفصل به انجام می­رسد. لیکن در شرایطی که پای یک یا چند « شخصیت بیرونی » در میان باشد، مشکلات متعددی بر سر راه قرار و مدارها بروز می­کند. اگر زن و مرد و اعضای مؤثر خانواده آن دو همه بیرونی باشند و تمکن واقعی مالی هم داشته باشند، اغلب ازدواج با تشریفات بسیار گسترده و با هزینه­های گزاف انجام می­گیرد و در این بین به رغم این هزینه­ها، هر دو طرف نازگیر از تحمل­های روانی متعدد خواهند بود. مسابقه در تعیین مهریه، محتویات سفره عقد، خریدهایی که انجام می­گیرد، سالنی که برای میهمانی در نظر می­گیرند، هدایایی که به عروس و داماد می­دهند، قباله پیچی که می­برند، پاگشایی که می­کنند و … همگی می­تواند محلی برای منازعه روانی بین دو طرف باشد. این منازعات نه تنها هزینه­های مالی را می­طلبد که مهمتر از آنها اصطکاک­های روحی را نیز به دنبال دارد. معمولاً پس از چنین مراسمی، یک خستگی روحی همراه با گله­مندی­ها و دلخوری­های بسیار، بر جای می­ماند که رفع آنها احتیاج به گذشت زمان دارد. این گونه ازدواج­ها، غالباً چنان بستگی روانی­ای از خود بر جای می­گذارند که به بانیان آن به خصوص به والدین عروس و دامان اجازه نمی­دهند تا مدت­ها به ازدواج فرزندان دیگر خود بیندیشند

در شرایطی که زن یا مرد، یکی دارای شخصیت بیرونی و دیگری دارای شخصیت درونی است. مشکلات به اشکال دیگری بروز پیدا می­کند. زنی که دارای شخصیت بیرونی است، اغلب با تقاضاهای مادی زیاد و به خصوص با مقایسه خود با سایر دختران، مرد را وادار به گذشتن از خواسته­های خود می­کند. در چنین شرایطی زن از طریق پافشاری بر تمایلات خود و نگرانی­های ناشی از پایین بودن از فلان دختر فامیلو آشنا، دچار افسردگی روانی شده، مرد نیز به دلیل ناگزیر بودن برای قبول شروطی که برای وی فاقد ارزش حقیقی است، دچار حالت­های مشابه می­شود.

اما در شرایطی که مرد دارای شخصیت بیرونی است و امکان مالی نیز دارد، معمولاً شرایط کمی ساده­تر است. او از هزینه­ کردن ابایی ندارد، لکن در قبال آن خواستار امتیازی بیرونی است. این امتیاز ضرورتاً در مادیات خلاصه نمی­شود. مثلاً ممکن است هزینه زیاد، منجر به تقاضای مرد برای جهیزینه بیشتر نباشد، لکن اغلب با تقاضاهایی که به نوعی خارجی هستند همراه است. برای مثال مرد در قبال هزینه­ای که می­کند ممکن است متقاضی احترام و حسن شهرت در حد خود باشد. او مایل است به نوعی او را مردی سخاوتمند، بخشنده و ارزشمند بشناسند. برای چنین فردی تعریف از دیگری، در حدی الاتر از او، آزار دهنده خواهد بود. مردی با شخصیت بیرونی، در قبال هزینه­های مادی خود، امتیازی بیرونی را طالب است و نرسیدن به چنین امتیازی می­تواند موجب دلگیری جدی یعنی درگیری روانی او با همسرش باشد

مردانی که دارای شخصیت بیرونی­اند، ولی تمکن واقعی مالی ندارند، وضعیتی نگران کننده دارند. آنان در قوبل و عمل بلند پروازی پیشه می­کنند، ولی دیر یا زود، شکسته بال، ناگزیر از پذیرش حقارت روانی می­شوند. آنان زیر بار مهریه بالا رفته و یا حتی خود پیشنهاد چنین مهرهی­ای می­کنند و با قرض و با گرو گذاشتن بسیاری از ارزش­های انسانی خود، مراسمی برپا می­کنند. آنان در آرزوی یک جایگاه بیرونی برجسته، صدمات زیادی را متحمل می­شوند.

وقتی خانواده با چنین سرمایه گذاری روانی گسترده­ای شروع به شکل گیری می­کند، چه فرآیندهایی در پیش رو خواهد داشت؟ بررسی این فرآیندها را در ویژگی­های دیگری که بر فضای روانی خانواده حاکم است باید جست و جو کنیم.

 

 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

 

دوگانگی عاطفی و شناختی:

پنچمین جو روانی حاکم بر خانواده وجود وهله­هایی از دوگانگی در عواطف و شناخت­های زوجین است. مقصود از دوگانگی وجود عواطف یا شناخت­های دوگانه­ای است، که ضد یکدیگرند. مانند دوست داشتن و دوست نداشتن یک چیز یا یک کس، یا رضایت از زندگی و عدم رضایت از ان. وقتی فردی، چیزی یا کسی را در آن واحد یا در وهله­هایی پی در پی و مکرر هم دوست دارد و هم دوست ندارد، اصطلاحاً می­گوییم دچار دوگانگی عاطفی است. همچنین وقتی کسی تصمیمی را که گرفته گاه درست می­داند و گاه غلط، می­گوییم چنین فردی دچار دوگانگی شناختی شده است. دوگانگی شناختی، نوعی عدم هماهنگی شناختی است.

در زندگی زناشویی، با توجه به سرمایه­گذاری گسترده روانی زن و شوهر در تشکیل خانواده و نیز مواجه شدن با مشکلات گوناگون از قبیل مشکلاتی که در اثر ماسک زدایی، یعنی مواجه شدن با چهره واقعی همسر، بروز پیدا می­کند و یا مشکلاتی که در اثر تنش زدایی برای طرفین به وجود می­آید و نیز با توجه به مشکلات حاصل از سلطه گری و سلطه پذیری در درون خانواده، گاه هر یک ازطرفین در مورد تصمیمی که برای ازدواج گرفته­اند، دچار تعارض درونی می­شوند. آن دور در مورد همسر خویش و نیز اصل تشکیل زندگی، گاه دچار تردید شده و این تردید گاهی به جد برای آنان درگیری روانی ایجاد می­کند. همین تعارض­ها و دوگانگی­هاست که به تدریج وسعت یافته، از درون فرد راه بیرون را درپیش می­گیرد و اختلافات را دامن می­زند. همین اختلافات، دوگانگی­ها را تشدید می­کند و ممکن است در نهایت منجر به شکاف بین زن و شوهر شود.

وجود دوگانگی، امری عمومی است. آن چه مایه تمایز افراد از یک دیگر است، میزان این دوگانگی است. در مورد برخی از افراد میزان رضایت از زندگی زناشویی غلبه دارد و نارضایتی غلبه داشته و رضایت آنان از زندگی اندک است. در هر دو حال دوگانگی وجود دارد، لکن غلبه­های رضایت و نارضایتی با یکدیگر تفاوت دارد. وقتی کسی می­گوید ازدواج مزایایی دارد و عیوبی، لکن مزایایش بیشتر است. یا این هک وقتی گفته می­شود هر چند ازدواج امتیازهایی برای انسان دارد، لکن محدودیت­هایی را نیز بر او تحمیل می­کند و یا وقتی از کسی در مورد همسرش سئوال می­کنیم و او جواب می­دهد: گل بی عیب خداست. مواردی از این دست، همگی نشان از وجود دوگانگی­هایی در درون افراد در مورد ازدواج و همسر دارد.

اکثر قریب به اتفاق زنان و شوهرانی که چند سالی از ازدواجشان گذشته است می­توانند به خوبی وهله­هایی از زندگی را به خاطر آورند که همسرشان را با تمام وجود داشته ­اند و نیز وهله­هایی را به خاطر آورندک ه از او با تمام وجود متنفر بوده­اند. به باین دیگر وهله­هایی وجود داشته که در آن وهله­ها احساس کرده­اند تنها کسی را که در روی زمین دارند، همسرشان است و وهله­هایی را نیز به خاطر می­آورند که تصمیم گرفته­اند تا ابد به روی او نگاه نکرده، با او سخنی نگویند. چنین احساس­ها و عواطف دوگانه­ای، بسیار به ندرت در مورد دیگران اتفاق می­افتد. این دوگانگی و دو قطبی بودن از ویژگی­های زندگی زناشویی است.

تجلی دوگانگی­ها در عمل:

این دوگانگی در بسیاری از زندگی­ها، به ویژه در بین زنان و مردانی که ظرفیت روانی بالاتری دارند، اغلب در بین خودشان و در درونشان باقی می­ماند. ولی بسته به شدت دوگانگی و نیز ظرفیت روانی هر فرد، گاهی اوقات انی دوگانگی راه عمل را در پیش گرفته و به نوعی در رفتار زن و شوهر تجلی پیدا می­کنند. ساده­ترین و رایج ترین راه تحقق عملی این دو گانگی، وهله­هایی از قهر و آشتی است که بین زن و شوهر اتفاق می­افتد. در وهله اشتی، قطب رضامندی از زندگی غلبه دارد و در وهله قهر، قطر نارضایتی غالب می­شود. گویی ما انسانها به دلیل بیزاری از یک نواختی، وقتی مدتی در حالت آشتی به سر می­بریمف از آن دل زده شده و به بهانه­ای گاه بسیار پیش پا افتاده، مشاجره­ای راه انداخته و وارد وهله قهر می­شویم و وقتی مدتی در حالت قهر به سر بردیم، از آن دل زده شده و به بهانه­ای کوچک راه آشتی در پیش می­گیریم. در هر حال، قهر و آشتی یکی از راه­های تحقق عملی دوگانگی عاطفی است.

مردی حدوداً ۳۰ ساله با مراجعه به مشاور از رفتار همسرش شاکی بود. او در سخنانش از بددهنی، مشاجره و گاهی اوقات کتک سخن گفت. من ابتدا فکر کردم او خود اهل این گونه رفتارهاست، لذا از او پرسیدم، آیا زنت را می­زنی؟ پاسخ داد: نه، او مرا می­زند. در توضیح گفت من ۳۵ کیلو وزن دارم در حالی که زنم بیش از ۷۰ کیلو است. من زورم به او نمی­رسد. اوست که مرا می­زند. گاهی شب­ها مرا می­نشاند و نمی­گذارد بخوابم و تا صبح به من فحش می­دهد. چند وقت پیش برای شکایت به خانه پدرش رفتم. پدر زنم تلفنی با دخترش صحبت کرد و گفت ما شوهرت را پیش خودمان نگه می­داریم و نمی­گذاریم به خانه بیاید.

موارد فوق نشانگر این است که مسئله از خانه قهر کردن، یک مسئله زنانه نیست، بلکه بیشتر تابعی از جایگاه زن و مرد در زندگی است. اگر زن قدرت برتر در زندگی باشد، این مرد است که از خانه قهر می­کند و می­رود، در غیر این صورت زن خانه را ترک می­کند.

سطح سوم از تجلی عملی دوگانگی در زندگی زناشویی، کشیده شدن مشکلات به نزد حکم و قاضی است. زنان و مردانی هستند که پرونده­ای مفتوحه در دادگستری دارند و در یک دوره طولانی و در وهله­هایی از شدت گرفتن رضایت و نارضایتی، گاه پرونده را فعال و گاه غیر فعال می­کنند.

به هر حال دوگانگی عاطفی و شناختی، یک واقعیت جاری و ساری در زندگی خانوادگی است. به منظور پیشگیری از آسیب زایی وهله­های نارضایتی و ناراحتی، رعایت توصیه­های زیر سودمند است.

۱- در وهله­های ناراحتی و نارضایتی، توجه داشته باشیم که احساسات و افکار ما در آن شرایط، جنبه افراطی پیدا می­کند. لذا در آن شرایط حتی المقدور دست به اقدامی نزنیم، و تا آنجا که ممکن است به خود تذکر دهیم که احساسات و اندیشه­های ما در چنین شرایطی نشانگر چهره واقعی زندگی مان نیست. بهتر است این نکته توسط اطرافیان نیز به زن و شوهر تذکر داده شود.

۲- از قهر بچگانه درزندگی زناشویی بپرهیزیم. قهر کودکانه، قهری است که دو فرد با یکدیگر مطلقاً حرف نمی­زنند و هر یک پیش قدم شدن برای برقراری رابطه را منت کشی دانسته و از آن اجتناب می­کنند. چنین قهری، در حقیقت تنزل دادن شخصیت خود به حد یک کودک است.

علاوه بر این زمان ناراحتی و نارضایتی، رختخواب خود را از همسرمان جدا نکینم و به خصوص برای خوابیدن به اتاق فرزندانمان نرویم. وقتی از یک دیگر دلگیر و ناراحت هستیم حرف زدن را کم کنیم ولی هرگز به صفر نرسانیم. در اتاق خواب خود باقی بمانیم ولی ضرورتی ندارد رابطه­ای گرم و صمیمی با همسرمان داشته باشیم. منتظر بمانیم تا وقتی دل گیری­ها بر طرف شد، رابطه خود را صمیمی کنیم.

۳-تا آن جا که ممکن مقصود و خواست خود را به طور واضح با همسرمان در میان بگذاریم. بسیاری اوقات زن و شوهر از خواست یک دیگر اطلاعی ندارند، در حالی که همسرشان فکر می­کند که او می­داند. بسیاری از سوء تفاهم ها می­تواند با صحبت کردن واضح و روشن به مفاهیم صحیح بدل شود.

۴- خانواده­ها در شرایط بحرانی، از فرزندان خود جانبداری نکنند. لازم است کسی که فرزندش ازدواج کرده، دامادش را چون پسر و عروسش را چون دختر خویش تلقی کندتا بتوادن به آنان در گذار

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

 

روابط درون خانواده

خانواده یک سازمان اجتماعی است که روابط میان اعضای آن مهمترین عنصر شکل دهنده به این سازمان است. نوع روابطی که میان اعضای هر خانواده حاکم است. فضایی ایجاد می­کند که در آن عواطف، احساسات، افکار و رفتارها، زاده می­شوند و متقابلاً بر روابط موجود در خانواده اثر می­گذارند. به عبارت دیگر شکل روابط، رفتارها را می­سازد و رفتارها متقابلاً روابط را شکل می­دهند. به این ترتیب برای درک درست ساختار و فرآیند حاکم بر خانواده، از یک سو باید روابط میان اعضا تحلیل شود و از سوی دیگر رفتارهای اعضا در درون خانواده مورد بررسی قرار گیرد. توجه به رفتار اعضای خانواده، بدون توجه به روابط موجود در فضای خانوادگی، شناختی غیر واقعی از خانواده ایجاد می­کند. همان گونه که توجه به روابط، بدون توجه به رفتارهای اعضا نیز موجب سوء برداشت در مورد خانواده می­شود. همین نکته است که گاه درک رفتارهای اعضای خانواده را در درون و بیرون خانواده، مشکل می­سازد. خانمی که شوهرش را در بیرون خانواده، فرشته صفت و در درون خانواده، دیوسیرت، توصیف می­کند، در واقع به روابط درون خانواده توجه نکرده است. او فضایی را که روابط درون خانواده، ایجاد کرده و در آن فضا رفتارهای ناپسند از شوهر سر می­زند، نادیده گرفته است. در این شرایط، نوع روابط در خانواده، موجب بروز آن رفتارها می­شود؛ هر چند که چنین رفتارهایی، به نوبه خود روابط را تحت تأثیر خود قرار می­گیرد.

در درون هر خانواده، رفتارهایی از نوع توجه، اظهار محبت، ایثار، فداکاری، پرخاشگری و عصبانیت، قهر، توهین، تحقیر و امثال آنها وجود دارد و کم و بیش به چشم می­خورد. وجود این رفتارها به تنهایی نشانگر «روابط » حاکم بر خانواده نیست، بلکه « روابط » درون خانواده حاصل تعامل حداقل دو فرد است. وقتی راجع به « رفتار » سخن می­گوئیم، در واقع عمل یک فرد را در نظر می­گیریم، ولی وقتی درباره « رابطه » صحبت می­کنیم، عمل متقابل افراد را مورد توجه قرار می­دهیم. رفتار یک کنش است، ولی رابطه، کنش و واکنش را شامل می­شود. رفتارها اغلب آشکارتر و عینی­تر از روابط­اند؛ از این رو رفتارها را می­توان ساده­تر و زودتر درک کرد، در حالی که درک روابط احتیاج به تأمل و تعمق بیشتر دارد.

در درون هر خانواده روابطی وجود دارد که درک آنها، به درک مشکلات و مسائل خانواده می­انجامد. بدون درک این روابط، نمی­توان شناخت درستی از خانواده داشت. اعضای خانواده اغلب تنها با توجه به رفتارهای افراد، به خصوص با توجه به رفتارهای افراد، به خصوص با توجه به رفتارهای مثبت خویش و رفتارهای منفی اعضای دیگر، شناختی غلط از خانواده خویش به دست می­آورند و بر این شناخت نیز پافشاری می­کنند. هر قدر پافشاری آنان بر چنین رفتارهایی افزون­تر باشد، سوء برداشت آنان از خانواده نیز بیشتر می­شود. در حالیک ه اگر آنان به شبکه روابط درون خانواده توجه کنند، می­توانند شناخت واقع بینانه­تری از خود و سایر اعضای خانواده داشته باشند. در نمودار شاره یک، دایره­ها نشانگر افرادند و خطوط اتصال دهنده دایره­ها، روابط را نشان می­دهند. در ذهن اکثر ما انسان­ها، تصویر نسبتاً روشنی ازافراد وجود دارد ولی تصویر مشخصی از خطوط، شکل نگرفته است. ما در این بحث به دنبال آنیم که این خطوط را دقیق­تر مورد توجه قرار دهیم و آن را تحت عنوان الگوهای تعاملی خانواده تحلیل کنیم.

الگوهای تعاملی خانواده:

همانگونه که ما رفتارهای افراد را دسته بندی کرده و تحت عناوینی چون صبر، توجه، تأمل، پرخاشگری، سخن گفتن، راه رفتن و … طبقه بندی می­کنیم، انواع روابط یا تعامل ها را نیز باید گروه بندی کنیم. گروه­های تعاملی را، الگوهای تعاملی می­نامیم. همچنان که رفتارهای گوناگون، دسته بندی کنش­های افراد است، الگوهای تعاملی نیز دسته بندی کنش­های گروه است. وقتی فرد با دیگری ارتباط برقرار می­کند، از فرد بودن خارج شده و گروه تشکیل می­دهد. وقتی بتوانیم دسته­ای از کنش­های این گروه را مشخص کرده و نامی بر آن بگذاریم، یک « الگوی تعاملی » را تفکیک کرده­ایم. تعامل­ها ممکن است کاز الگویی تبعیت نکنند و این زمانی است که ما نتوانسته­ایم تعاملی را در دسته­ای یا طبقه­ای جای دهیم. همانگونه که بسیاری از رفتارها را نمی­توانیم نام گذاری کنیم به بسیاری از تعامل ها هم نمی­توانیم نامی اختصاص دهیم. اگر کسی دستش را کاملاً باز کند، به آن می­گوئیم «پنجه» و اگر آن را کاملاً ببندد می­گوییم « مشت » ولی بین پنچه و مشت، بی نهایت شکل وجود دارد که برای آنها نامی نداریم. پنجه و مشت دو رفتار هستند که نامی به خود اختصاص داده­اند، در حالی که رفتارهای حد میان آن دو اغلب نامی اختصاصی ندارند. به همین ترتیب تعامل­هایی را که توانسته ایم مدون کرده و تحت عنوانی خاص نام گذاری کنیم، آن را الگویی خاص خوانده­ایم ولی تعامل­های دیگر را به شکل الگویی مورد توجه قرار نداده­ایمو.

با توجه به این واقعیت تشخیص یک الگو برای یک خانواده، تنها در مواردی که صد در صد با آن تطابق دارد، نمی­تواند انجام پذیردف بلکه زمانی که به شکل نسبی نیز ملاک­های یک الگو با خانواده­ای تطبیق پیدا کند، می­توان آن تشخیص را برای آن خانواده به کاربرد. حد این نسبیت، تطبیق ملاک­های یک الگو، بر بیش از ۵۰ درصد موارد است. این حد دارای سه جنبه است:Recados Amor - 320

۱- زمانی که ملاک­های یک الگو بر بیش از نیمی از اعضای نوجوان و بالاتر یک خانواده تطبیق کند.

۲- زمانی که ملاک­های یک الگو بر بیش از نیمی از رفتارهای اعضای نوجوان و بالاتر یک خانواده تطبیق کند.

۳- زمانی که بیش از نیمی از ملاک­های یک الگو بر اعضای نوجوان و بالاتر، یک خانواده حاکم باشد.

الگوهای تعاملی بعضاً سودمند و کارآمد و بعضاً غیر سودمند و مضر هستند. الگوهای غیر سودمند، ضرورتاً به انحلال خانواده نمی­انجامند. اگر خانواده­ای به انحلال بیانجامد، در اصل فاقد الگوی تعاملی خواهد شد. یعنی در این شرایط آن شبکه روابط از بین رفته است. تا وقتی شبکه روابطی باقی است، الگوی تعاملی نیز باقی است، هر چند که این الگو رضایت افراد را تأمین نکند. مهم ترین الگوهای تعامل خانواده عبارتند از:

۱- الگوی پذیرا و پویا

۲- الگوی وابسته

۳- الگوی سلطه گر

۴- الگوی مقابله­ای

۵- الگوی کناره گیر

۶- الگوی نامنسجم

۷- الگوی زیستی

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤

 

مهارتهای ارتباط با همسر

یکی از اساسی تری نهادهای جامعه خانواده است .ساختار فرهنگی ، اجتماعی جامعه با خانواده شکل می گیرد و هر قدر توانایی خانواده در اداره زندگی بیشتر باشد ، سطح سلامت جسمی و روانی افزایش می یابد و احتمال رفتارهای آسیب زا در خانواده کاهش می یابد . ازدواج بهترین و سالمترین شیوه رهایی از تنهایی ، دست یافتن به آرامش ، محبت ، عشق و پشت سر گذاشتن راه پر فراز و نشیب زندگی است .مشروط بر اینکه زوجین به مهارتهای زندگی زناشویی آگاه باشند و این انتخاب به درستی انجام شده باشد .

دانایی کلید توانایی است و کسانی می توانند از مواهب یک زندگی موفق و توام با خوشبختی بهره مند شوند که شیوه برخورد درست با آن را بدانند. اگر چه ما بر این باوریم که زمان یادگرفتن این مهارتها قبل از ازدواج است، اما با توجه به شرایط موجود هر زمان که به این مهارتها دست یابیم    می توانیم در جهت تحکیم روابط زناشویی قدم برداریم .

همه به این موضوع واقفیم که مردان و زنان از لحاظ جسمی و روانی با هم فرق دارند . هنگامی که ازدواج صورت می گیرد هر یک از آنها به کلی فراموش می کنند که با دیگری متفاوتند .هر یک گمان می کنند اگر طرف مقابل دوستش دارد باید همانگونه باشد که او می خواهد ، لذا سعی در تغییر طبیعت و فطرت دیگری می نماید تا او را به دلخواه خویش درآورد و به این خاطر روابط متشنج ، و فرصت گفتگوی صمیمانه از بین می رود . برای مثال زمانی که فشاری بر مرد وارد می شود ساکت می شود و در خود فرو می رود تا بتواند راه حلی پیدا کند .اما بر عکس زن از طریق صحبت کردن با جزئیات بسیار راحع به مشکلش به آرامش می رسد . پس در برقراری یک ارتباط خوب بایئ به این تفاوت ها توجه کرد .

آنچه زنان باید بدانند

  • از مرد ایراد نگیرید بلکه با جمله های مثبت حبت کنید و توانای های او را بدانید .
  • از او بخواهید تا مشکل شما را حل کند . او از این کار لذت می برد .توانمندی و قدرت آنان را زیر سئوال نبرید .
  • اگر به مردان اعتماد کنید بسیاری از کارها را انجام خواهند داد .
  • هنگام ورود به خانه به استقبالش بروید .
  • هنگام بروز اختلاف معذرت خواهی کنید . مهم نیست چه کسی اشتباه کرده است که شما زودتر معذرت خواهی کنید .
  • غذاهای مورد علاقه اش را تهییه کنید .
  • به او محبت کنید و محیطی آرام جهت وی فراهم سازید .مرد به سکوت نیاز دارد ، نیازش را بر آورده نمایید و او را وادار به حرف زدن نکنید .
  • به شوهرتان اجازه دهید پیش شما از خودش تعریف کند .
  • سعی کنید کارهای خوب و پندیده مرد را تایید کنید . چون با تایید کردن ، او رشد کرده و بهتر فکر می کند .
  • مرد را مورد پذیرش قرار دهید تا شکوفا شود . زیرا اگر در حضور شما احساس بی ارزشی کند از شما فاصله می گیرد .
  • به او هدیه بدهید و بگویید که دوستش دارید .
  • یادتان باشد شما اول همسر هستید ، بعد مادر . پس با توجه بیش از حد به فرزندانتان از همسر خود فاصله نگیرید .
  • در تربیت فرزندان ، بخصوص فرزند دختر نقش اساسی را ایفا کنید .

آنچه مردان باید بدانند

 

  • همسر خود را با القاب زیبا و پسندیده مورد خطاب قرار دهید . چنان که رسول خدا(ص) همسرش را حمیرا (گل سرخ) خطاب می کرد .
  • احساس زنان را درک کنید . یعنی به شادی ، ناراحتی و خوب و بدشان توجه کرده و با آنان همدلی نمایید .
  • زن با صحبت کردن تخلیه می شود، اگر چه به نظر شما او در صحبت کردن افراط می کند ، هرگز او را از گفتن باز ندارید .
  • سعی کنید ارتباط معمول و معقول همسرتان را با خانواده و دوستانش قطع نکنید .
  • عبوس نباشید و سعی کنید موضوعاتی برای خندیدن پیدا کنید .
  • به صحبت هایش به دقت گوش دهید ، هنگام صحبت صمیمانه نگاهش کنید و روزنامه نخوانید . حتی از او پرسش هم نکنید تا بیشتر توضیح دهد و حرف بزند .
  • ضعیف نباشید .همان قدر که مردان از قدرتمند بودن لذت می برند زنان هم از تماشای قدرت مرد خود لذت می برند .برای مثال : در موقع لزوم از حقوق خود و اعضای خانواده خود دفاع کنید .
  • به همسر خود احترام بگذارید . زمانی که هر دو مقابل در ایستاده اید بگویید اول خانمها ، و او جلو برود .
  • هنگام صحبت زن ، با عجله چاره جویی و تدبیر نکنید . برای مثال : او می گوید سرم درد می کند ، نگویید برو دکتر ، بگذارید به صحبت هایش ادامه دهد .
  • به نیازها ، لباس ها و فعالیت های روزانه زن توجه کنید . برای مثال وقتی او کفش تازه خریده و می پرسد چطوره ؟ فقط با یک کلمه « خوبه» نظر خود را ندهید . شما باید به وجد بیایید . به دقت نگاه کنید و بگویید برای پای تو زیباست .
  • به شکل مستمر محبت خود را به او ابراز کنید و گاهی از طریق هدیه دادن به مناسبت های مختلف او را خوشحال کنید .
  • همسر خود را با دیگران مقایسه نکنید و در حضور وی از زنان دیگر به صورت تمجید ، انتقاد یا ایراد صحبت نکنید .
  • با زن صمیمی شوید و احساس دوست داشتن خود را در گفته ها و رفتارتان به او نشان دهید .
  • به زن قوت قلب بدهید و بگویید که حجم عمده ای از مشکلا ت زنگی را او به دوش می کشد .
  • در اداره زندگی و کارهای خانه به او کمک کنید و بخشی از فعالیتهای روزانه را رسما به عهده بگیرید .
  • در تربیت فرزندان ، بخصوص فرزند پسر نقش اساسی را ایفا کنید .

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤