مشرق زمینی‌ها و مغرب زمینی‌ها در طول تاریخ تفاوتهای زیادی با هم داشته‌اند. البته منظور نظر از این دو طبعا میانگین جوامع شرقی در زمانهای مختلف در برابر جوامع غربی هست و نه شخصی خاص در زمانی خاص چرا که در هر صورت استثنا در هر امر مورد بررسی قابل شناسایی است.
این تفاوتها متنوع و عمیق بوده و دارای ما به ازای بیرونی و عینی است. در این مورد متفکران زیادی چون «مارکس»، «وبر»، «منتسکیو» و ... نظرات مختلفی ابراز کرده اند و بحثهای زیادی مطرح شده: از تفاوت در «شیوه تولید آسیایی» با «شیوه تولید فئودالی و سرمایه‌داری» گرفته تا تفاوتهای اخلاقی در مذاهبی چون «اسلام، بودیسم، شینتو و ...» با مثلا «اخلاق پروتستان.» از «وضعیت کم آبی در مشرق زمین و در نتیجه وابستگی مردم به حکومت مرکزی برای تأمین آب» در برابر «پر آبی اروپا و پا گرفتن فئودالیسم» گرفته تا تفاوت «پناه بردن به عرفان برای ارضاء نیازها» در برابر «پوزیتیویسم مغرب زمینی» و ...
عنوان «عشق مشرقی و عشق مغربی» هم به همین دلیل انتخاب شده است. برای بررسی چنین موضوعی شاید بهترین وسیله، جستجو در «ادبیات» ملل مختلف باشد که البته خود مطالعه ای مفصلی می طلبد که امیدوارم بتوانم زمانی انجامش بدهم. در اینجا فقط اشاراتی به این موضوع می‌کنم:
برای پی بردن به اصل قضیه، کافیست نگاهی به ادبیات کلاسیک و حتی جدید خودمان بیاندازیم. یا حتی می‌توان به متلها، مثلها و یا محاورات عاشقانه روزمره دقت کرد. از عشق آسمانی که بگذریم (که مضمونش حل شدن و ذوب شدن کامل در معشوق است)، حتی در عشقهای زمینی هم ادبیات و محاورات ما پر از مضامینیست که بطور خلاصه در عبارت «فدا شدن» قابل بیان است. تا حالا فکر کرده ایم در فرهنگ ما به گاه ابراز علاقه و دوستی، به چه میزان از چنین عباراتی استفاده می شود: «قربانت بروم» و یا «فدایت بشوم» و ...؟ به راستی در این فرهنگ اوج دوست داشتن کسی، در این دانسته می شود که عاشق حاضر باشد «همه چیزش» را برای طرف مقابل «فدا» کند. برترین و پاکترین عشق در این فهم می شود که بتوان ثابت نمود معشوق از «هر چیزی» ولو «جان» برای عاشق مهمتر است. بعضا ممکن است این کار در عمل هم رخ دهد! کم نیستند و یا نبوده اند کسانی که بخاطر از دست دادن معشوق- به دلیل مرگ، جدایی و یا ...- خودکشی و یا دق کرده اند و یا دست کم اقدام به خودکشی نموده اند. این مسأله قدمت بسیار زیادی هم دارد بطور مثال در آثاری مثل «لیلی و مجنون»، «دیوان شمس» و ... و همچنین در ترانه‌های فولکلور و یا پاپ به وفور از این قبیل مسائل قابل شناسایی است. در همه آنها به نوعی بحث از «فدا شدن» و یا «نیست شدن پس از از دست دادن معشوق» دیده می شود. به مثالهای زیر که از اشعار کلاسیک انتخاب شده است، توجه کنید:
«اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم» (حافظ)

«خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم» (سعدی)

«نانم مده، آبم مده، آسایش و خوابم مده
ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها» (مولانا)
«مجنون چو شنید پند خویشان
از تلخی پند شد پریشان
زد دست و درید پیرهن را
کاین مرده چه می‌کند کفن را» (نظامی)

در طرف مقابل اما، اگر خوب دقت شود، یک فرد نوعی با فرهنگ غربی، به ندرت ممکن است به شخصی که دوستش دارد، بگوید «برایت می‌میرم» و یا «فدایت می‌شوم». به راستی در ترانه‌هایشان چقدر چنین مضامینی شنیده ایم؟ و یا در فیلمهایشان چقدر دیده ایم؟ و یا در اشعار مدرنشان چقدر خوانده ایم؟ به نظر می رسد فرد مغرب زمینی لزومی نمی‌بیند حتما حاضر باشد جانش را بخاطر دیگری فدا کند تا به بتواند عشقش را به اثبات برساند. یک مشرق زمینی ممکن است این را «بی‌وفایی»، «کم احساسی» و یا «ماشینی بودن» تعبیر می‌کند. احتمالا دید متقابلی هم وجود داشته باشد که برخورد ایثارگرایانه شرقی را نامفهوم بداند. هدف در اینجا ارزشگذاری نیست بلکه تاکید بر وجود این تفاوت حتی در بلاواسطه ترین احساس آدمی است و اینکه چگونه تمام شئون زندگی ما تحت تاثیر روابط تاریخی- فرهنگی مان قرار دارد. اینها دو نوع فرهنگ کاملا متفاوتند که هر کدام ریشه‌های خاص خود را دارند و موشکافی دلایلش البته در این مختصر نمی‌گنجد. فقط مختصرا اشاره می کنم که ابتدایی‌ترین دلیلش از نظر نگارنده، تفاوت نقش زن در جوامع شرقی و غربی، درجه حضور زنان در اجتماع و میزان ارتباط زن و مرد با یکدیگر است. در جوامع غربی به دلیل ارتباط بیشتر زن و مرد، درجه وابستگی بین دو نفر و در نتیجه ذوب شدن در یکدیگر، کمرنگتر و امکان دسترسی و جایگزینی یکی از آنها با شخصی دیگر‌، به مراتب بیشتر است و در نتیجه مسئله حل شدگی و یگانگی عشق، در مغرب زمین نمود کمتری دارد.
البته در جامعه ایران هم با تغییرات تدریجی فرهنگی، شکل جدید بروز عشق رواج بیشتری می یابد. نمود این تغییر را قبل از همه می‌توان در موسیقی پاپ دید چرا که نزدیکترین ارتباط را با توده مردم برقرار می کند. بطور مثال ترانه‌های «خیال نکن» عصار و «خیالی نیست» شادمهر و خیل عظیم دیگری که هر روز بر تعداد آنها افزوده می شود، هر چند سطحی، اما از همین نوعند. و یا مثلا در برخی برنامه های طنز (مثلا «پاورچین») می بینیم که در لحظات رمانتیک حال بازیگران از ابراز عشق های به زعم من شرقی، به هم می‌خورد و این مسأله مورد قبول جامعه هم واقع می شود.
در سطح بالاترش در شعر نو هم می‌بینیم که «شاملو»، «آیدا» را نمی‌پرستد بلکه «ستایش» می‌کند و یا مثلا «فروغ» صریحا «مجنون» را موجودی روانی می‌داند «که مرتب می‌خواهد خودش را اذیت کند.»
از آن طرف هم البته در اروپا (البته ما قبل مدرنیته) مواردی پیدا می‌کنید که پیش از این روند صنعتی شدن و حضور اینچنینی زن در اجتماع، تمایلات مشرق‌زمینی وجود داشته، از قبیل «هملت» یا «رومئو و ژولیت» شکسپیر.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٤