عشق جوشش مرموزی است که در یک روح نسبت به دیگری پدید می آید ولی دو تن که به سر حد شیفتگی عاشق یکدیگرند ممکن است در عین حال یکدیگر را به این معنی که یونگ میگوید حس نکنند بلکه با هم آشنا نیز نباشند اما چون بسیاری از آثار عشق با آنچه یونگ حلول دو روح آشنا در یکدیگر یا الینه شدن روحی بوسیله دیگری می نامد شباهت بسیار دارد این پندار پدید آمده است که این دو را یکی بدانند در صورتی که یونگ موارد اختلاف میان این دو را که تشریح می کند چنین نتیجه میگیرد که این موارد از موارد مشترک آن دو بیشتر است.

1_ دو عاشق ممکن است با هم خویشاوندنبوده یکدیگر را نشناسند ، ممکن است از یک آب وگل سرشته نشده باشند ، دو بیگانه ممکن است عاشق یکدیگر شده باشند د رحالیکه دو روح که به حالت الیناسیون یا جذب و حل در هم می رسند باید از مراحل آشنایی، خودمانی و خویشاوندی گذشته باشند. دو روح ناهم جنس ممکن نیست یکدیگررا حس کنند اما بسیار اتفاق افتاده است که بهم عشق ورزیده اند .

2_عشق پس از گذشتن از مراحل ابتدائیش پوک تر و سبک تر و سطحی تر می شودتا جائیکه در آخرین مرحله که نزدیکترین مرز دو روح است ناپدید می گردد و از ورای آن چهره ی سرد و زشت ناخویشاوندی و ناهمرنگی پدیدار می گردد در حالیکه این مسیردر مورد حلول دو روح خویشاوند کاملآ معکوس است.

3_عشق پیوند و نزدیکی ناخود آگاه و کور دو روح است و بینایی و خود آگاهی آنرا ضعیف و حقیر می سازد ، در صورتی که ادغام دو روح در اوج خود آگاهی و بینایی بارز و وسیع شکل میگیرد و هم آگاهی و هم بینی آنرا ریشه دارتر و پرجلال تر میکند .در اینجا یونگ اصطلاحی بکار می برد که بزحمت می توان
آنرا "محرومیت خاص" دو انسان در میان همه ی انسانها و در پیش چشم همه ی اشیاء طبیعت که خود را با آنها بیگانه می باد ترجمه کرد و این ویژه دو روح خویشاوند است در صورتی که دو عاشق جز در نیاز عاشقانه و چشم احساس عشقی خود ، با هم فاصله هایی دارند که چه بسا دیگرانی در این میانه با هر یک از آنان نزدیکتر باشند .

4_عشق بسادگی به کینه بدل می گردد، در صورتی که دو همزاد و همنژاد ، حتی در دشوارترین حوادثی که ممکن است روی دهد، احساس کینه ، نفرت و زشتی درآنان نسبت به یکدیگر پدید نمی آید.

5_عشق با حسد سیاه و وحشیانه ی نسبت به هر چه با معشوق پیوند دارد توام است در حالیکه در این حالت روح هرچه را با روح هم نژادش در تماس است، هر چند درمسیر او نباشد و حتی مغایر با او دوست میدارد و یا لااقل در نظرش بی تفاوت استو بطور کلی برایش جالب!

6_عشق ممکن است عوض شود یا فراموش شود.

7_عشق در همه مراحلش با خود خواهی فردی توام است و معشوق را برای خودش می خواهد و هرگاه احساس کرد عاملیبه هر صورت شرایطی موجب شود

که معشوق برای او نخواهد بود ، عشق نیز از بین می رود زیرا اگر پای عاشق در میان نباشدنمی تواند به حیاتش ادامه دهد، در حالیکه در این حالت ، سطح حال و روح از این مرحله برتر است.

عاشق به یک جنگل چون چشمان حریص و شوق زده ی یک تاجر چوب می نگرد و الینه همچون یک شاعر بزرگ ، برای یک آتش پرست که در گوشه ی آتشگاه، چشم به زیبایی خیره کننده و اسرار آمیز آتش دوخته و روشنائی و شکوه ساحرانه و جلال خدایی و زیبایی مرموز آنرا در عمق فطرت خود می یابد و قلب و روحش را به زبانه های سوزان آتش سپرده است و خود را در تماشای آن محو کرده است. چه فرق میکند که خود خادم معبد و نگهبان آتش باشد و از آن گرم شود و احیانا غذای خود را نیز در کنار آتشدان بپزد یا نه! و عاشق اگر خادم آتشکده نشده است ، احساس می کند که آتش از آن او نیست و هیچ پیوندی او را با آتش پیوند نمی دهد و ایمانش را به مذهب آتش پرستی از دست می دهد یا کافر می شود یا دین دیگر می گیرد.

8_عشق قطعا میان زن و مرد پدید می آید اما این احساس ربطی به جنسیت ندارد ، میان دو مرد ، دو زن، انسان و خدا و .....می تواند بوجود آید .

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤