تداوم یک زندگی شب وقتی اون شوهر به خونه رسیدم دید همسرش مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفت و گفت: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های شوهرش شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دید . شوهرش اصلا نمی دونست چه طوری باید بهش بگه، انگار دهنش باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنش رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کرد. موضوع اصلی این بود که می خواستم از اون جدا شود. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشید، ازش پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفت خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردند و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق شون اومده و چرا؟ اما شوهرش به سختی می تونست جواب قانع کننده ای براش پیدا کند. چرا که وی دلباخته ی دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرش احساسی نداشت. این دو مدت ها بود که با هم غریبه شده بودند شوهر فقط نسبت به اون احساس ترحم داشت و بس. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفت. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به خانم داد. اما خانمش یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک بیگانه شده بود و شوهرش هم واقعا متاسف بود و می دونست که اون 10 سال از عمرش رو برای وی تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف شوهر و زندگی با وی کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود چرا که مرد عاشق شده بود. بالاخره خانم با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش میرفت. این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
شوهرفردای اون روز خیلی دیر به خونه آمد و دید که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکرد و رفت توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شد دید اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوند دید شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از شوهرش نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کند. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دوی شان به صورت عادی کنار هم زندگی کنند. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرشون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و مادر نمی خواست که جدایی شان پسرشون را دچار مشکل بکنه! این مسئله برای شوهرش هم قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: خانم ازشوهرش خواسته بود که بیاد بیارد که روز عروسی شون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکشون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود. شوهر با خود فکر کرد حتما خانم داره دیوانه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشد موافقت کرد. مرد وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای معشوقه اش "دوی"تعریف کرد اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
مدت ها بود که شوهر و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتد تا روزی که طبق شرایط طلاق که خانمش تعین کرده بود شوهر اون رو بلند کرده و در میان دست هاش گرفت. هر دوشون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردند و معذب بودند. پسرشون پشت شون راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.جملات پسرم دردی رو در وجودش زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیند. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! شوهر: نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلش را گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشت. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. خانم هم تنها سوار ماشین شد و به سمت شرکت حرکت کرد. روز دوم هر دوشون کمی راحت تر شده بودند، شوهر: می تونست بوی عطرشو استشمام کند. عطری که مدتها بود از یادش رفته بود.
شوهربا خودم فکر کرد مدتهاست که به همسرش به حد کافی توجه نکرده بود. انگار سال هاست که ندیدش، و از اون مراقبت نکرده بود. متوجه شد که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خود فکر کرد: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هاش گرفت حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کرد. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با وی سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کرد، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره شاخ و برگ می گیرفت. وی راجع به این موضوع به معشوقه اش "دوی" هیچی نگفت. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هاش حمل کند و راه ببرد. با خودش میگفت حتما عضله هایش قوی تر شده. خانمش هم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند. شوهر ناگهان متوجه شد که خانمش توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که وی اون رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودش رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شد و سرش رو نوازش کرد. پسرش این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. مادر به پسرش اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن شوهر حلقه شده بود و شوهر به نرمی اون رو حمل می کرد، درست مثل اولین روز ازدواج شون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفت به سختی می تونست قدم های آخر رو بردارد. انگار ته دلش یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرشون رفته بود مدرسه، شوهر در حالی که همسرش در آغوشش بود با خودم گفت: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بود.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کرد، وقتی رسید بدون این که در ماشین رو قفل کند ماشین رو رها کرد. نمی خواست حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفته، تردید کند. معشوقه اش "دوی" در رو باز کرد و بهش گفت که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به وی نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ وی دستشو به کنار زد و گفت: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظف بودم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
مرد از پله ها پایین اومد سوار ماشین شد و به گل فروشی رفت . یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرش سفارش داد. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ وی در حالی که لبخند می زد نوشت : از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه ...

درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ماها هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره ولی در بعضی مواقع از اونها غافل هستیم. مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد برده اید رو یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
به عشق عادت نکنید بلکه با عشق زندگی کنید
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید ...

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥