آیا قسمت همان تقدیر الهی نیست؟
قسمت خود مى خورند منعم و درویش روزى خود مى برند پشه و عنقا(1)

گر عشق نهد قسمت من خوارى و آفت خوارى به حمیت بکشم نى به لطافت‏(2)

به هر کس هر چه قسمت بود دادند،(3)

عیبم مکن به رندى و بدنامى اى حکیم کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم‏

قسمت حوالتم به خرابات مى کند هر چند کاین چنین شدم و آنچنان شدم‏(4)

قسم من بود این ترا کردم حلال تو ندانستى ترا نبود وبال‏(5)

و قسمت واژه اى است به ظاهر آشنا و قریب همچون شبحى در کنار ما که هر چه بیشتر به آن نزدیک مى شویم بیشتر از ما مى گریزد و غریب مى نماید به گونه اى که همگان نامش را شنیده اند اما کمتر کسى به خود اجازه داده که با او آشنا شود و از قبیله و تبارش جویا گردد. آرى قسم و قسمت به معناى بهره، نصیب، سرنوشت و تقدیر است،(6) و به گونه هاى مختلف در نظم و نثر بزرگان بکار گرفته شده است. اما بعد از آشنایى با معنایش ببینیم از کدام قبیله و تبار است زندگى نمایشنامه اى است و کارگردان هستى هر کسى را به گونه اى در نقشى خاص گمارده است. یکى در نقش غنى و متمول و دیگرى در کسوت فقیر و مستمند. یکى داراى نبوغ و استعدادى سرشار و یکى بى بهره از درک و فهم. یکى در حسن و کمال همچون آفتاب و دیگر در چهره و رخسار چونان شب. یکى در اوج سلامتى و نشاط و دیگرى در حضیض دردمندى و تعب. یکى در فراز بسط امکانات و دیگرى در فرود قبض نعمات یکى بر قله صد ناز و نعمت و یکى هم قرص نان آغشته در خون (برگرفته از دوبیتى باباطاهر عریان). و خداوند و تنها او مى داند که هر کس در کدام بخش ایفاى نقش نماید و این از اسرار عالم وجود است،(7)(8). چرا که خالق و هادى و مربى ما اوست. آن زمان که ما نبودیم و نیازمندى هایمان نبود او به یاد ما بود.

ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ى ما مى شنود(9)

همه موجودات (مادى و مجرد) محدود و در مرتبه اى خاص از وجود قرار گرفته و همگى ربط محض و تعلق صرف به مرتبه غیرمتناهى حقیقت وجودند هر کس و هر موجودى از خود هیچ اراده و خواستى ندارد نه به خواست خود آمده اند و نه به اراده ى خویش راه سراى باقى را خواهند پیمود انسان خود نمونه ى روشنى از سالکان بى خواست و اراده ى هستى است. از انعقاد نطفه تا تولد، نوزادى، خردسالى، جوانى و پیرى همه مراحلى است که انسان به پاى اراده آنها را نمى پیماید.

من به خود نامده ام تا که به خود باز روم آنکه آورد مرا باز برد در وطنم‏(10)

این آمد و رفت غیراختیارى خود اشارتى آشکار است به آنکه صاحب اراده و اختیار وجودى غیر از خود انسان است یعنى انسان و همه موجودات دیگر به حسب ذات و حقیقت نه مرتبط به وجود غنى و مختار که عین ربط به آن وجود بى نیازند. حتى به زبان حال و تکوینى خود فریاد برداشته است که عین نیاز و فقر است و تنها در ربط با وجود لایزال و غنى، از خود نام و نشانى دارد،(11). در این نمایشنامه که ما هم بازیگریم و هم تماشاگر و همه مشغول کار خویشتن اصولى است که اگر به حقیقت آن آگاهى یابیم هم به خوبى از عهده وظیفه بر مى آییم و هم از ایفاى نقش لذت مى بریم و هم در پیشگاه حضرت حق رو سپیدیم و مأجور.

1. هر بازیگر در طول زندگى خویش مشغول نقش خود باشد و آنرا به بهترین وجه انجام دهد. خداى رحمت کند انسانى را که اندازه خود را بشناسد و پاى از مرزش فراتر ننهد، (امام على (ع «، (غررالحکم). نکند شیطان که در این نمایشنامه نقش فریبکار را بازى مى کند شما را مشغول پست ها و منصب هاى دیگران نماید و با عینک مقایسه شما را مشغول سنجش شغل ها و کسوت ها نماید.

قسمت حق است مه را روى نغز داده بخت است گل را بوى نغز(12)

که ملاک برترى و ارزش از منظر کارگردان هستى، فراز

و فرود نقش ها نیست بلکه ملاک صحت و درستى و صداقت در ایفاى نقش هاست.

تو مبین که بر درختى یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه‏(13)

نه اوج و بلنداى نقش، بدون فهم حقیقت زندگى کسى را به کمال مى رساند که نمرود و فرعون و بیشتر سلاطین روزگار فریب این دام را خورده اند و نه حضیض صورت نقش کسى را محروم از انسانیت مى گرداند که سقراط و لقمان و بسیار افراد دیگر از حسن چهره و رخسار برخوردار نبودند ولى با ایفاى نقش ارزشمندشان از بزرگان روزگار شدند که یوسف (ع) بخاطر فهم این امر مهم نه در قعر چاه و سختى و زنجیر اسارت نومید گشت از منصب خود و نه در کسوت خزانه دارى و امین پادشاه مغرور گشت از مقام خویش که هر دو نقشى است از ناحیه ى رب عالم و اصل، انجام وظیفه و تسلیم فرمان حق است. نه اینکه به لباس و منصب و چهره و مال. دل خوش کنیم. خداى بزرگ فرمود: هر کس راضى به قضاى من نباشد و ایمان به قدر من نداشته باشد پس خدایى غیر از من را طلب نماید حضرت رسول اکرم «،(14).

2. در پایان عمر هم لباس و کسوت ملوک را از آنان مى گیرند و هم لباس فقرائ و مستمندان را. چرا که مرگ پایان نمایشنامه زندگى است هم نقاب زیباى پرى چهره را از وى مى ستانند و هم عصاى دست دردمند زمین گیر را. هم تاج زمردین پادشاهان را از سرشان بر مى دارند و هم غبار از سیماى انسان کوخ نشین بى تبار مى زدایند. هم رداى نبوغ و ثروت و سیاست کاخ نشینى را اخذ مى کنند و هم جامه مسکنت و بدوى بودن و خاک نشینى. فرداى قیامت زمان داورى است که کدامین فرد نقش خویش را بهتر ایفا نمود که نه دلبستگى به لباس فاخر و فراموشى وظیفه و غرض نقش، ارزشمند است و نه خستگى و یائس از کسوت نازل و پست و حسرت و آه. در صورتى که موئمن راضى به قضاى الهى باشد خداوند خیر او را در آن مسیر (قضائ) قرار مى دهد. امام صادق (ع)،(15).

با اینکه نقش و کسوت و منصب و لباس اصالتا ارزشى ندارد و همه بازگرفته مى شود اما در سایه همین کسوت و نقش مى توان نهالى را در ذات خویش غرس نمود که در سایه آن هم در دنیا سعادتمند بود و هم در آخرت روسپید. اگر سلیمان نبى (ع) در نقش پادشاه توفیق بندگى داشت. رشد و کمال او از ناحیه کسوت نبود که بسیارى فریب کسوت و نقش را خوردند و مى خورند. توفیق و بلنداى ارزش جناب سلیمان (ع) در هنر انسانیت اوست و چون خود را یافته در هر نقشى مى تواند عالى ترین بازیگرى را داشته باشد. و کسى که گوهر وجود خود را یافت به نقش و لباس و کسوت نمى نگرد بلکه به وظیفه مى اندیشد. و کسى که کرامت نفس داشته باشد دنیا در دیده ى او حقیر است.

امام على (ع)، (غررالحکم). ازاین رو جناب ایوب (ع) هم در کسوت صحت و سلامت، نبى و فرازمند است وهم در جایگاه مرض و دردمندى پیامبر و سرمشق است.

خدا از چنان بنده خرسند نیست که راضى به قسم خداوند نیست‏(16)

3. فرداى قیامت هیچ کس حسرت مقام دیگرى را نمى خورد چرا که هر کس را طریق و مسیرى است مختص به خویش. راههاى بسوى خدا به تعداد نفوس (یا شماره نفس هاى) خلایق است. در هیچ سرى نیست که سرى ز خدا نیست. در این زمینه تو گویى هر کسى ظرفى است با قابلیتى مشخص از دلهاى تنگ و حقیر گرفته تا دریادلان.

قسمى که مرا نیافریدند گر سعى کنم میسرم نیست‏(17)

در عرصه قیامت تمام غم و اندوهها از سستى و کوتاهى در انجام وظیفه است. هر ظرفى در قیامت باید انباشته از ایمان و عمل صالح باشد و این بالاترین توفیق است. حال اگر به قدر یک جام است به همان قدر و اگر به وسعت یک دریاست به همان گستردگى. از این رو هر کس گنجایش ظرفش بیشتر از او محتواى بیشترى از کمالات را طلب مى نمایند. چه بسا انسانى با ظرفى محدود اما انباشته از ایمان و کمال سعادتمندتر باشد از فردى که قابلیتى به گستردگى یک کهکشان دارد اما تنها نیمه آنرا از معرفت و ایمان پر

ساخته است و لذا حسرتى که فرد دوم دارد انسان اول ندارد. هر که بامش بیش برفش بیشتر. قیامت صحنه نمایش نیست بلکه عرصه داورى و قضاوت است. آگاه باشید که (در دنیا) در دار عمل بسر مى برید و حسابى در آن نیست و به زودى در جایگاهى (قیامت) قرار مى گیرید که روز حساب است و عملى در آن نیست، حضرت رسول (ص)،(18). هر که امکانات و قابلیت ها و مقدمات کمالش بیشتر مسوئولیتش شدیدتر و چون سؤالات به قدر نعمات و امکانات است آنان که در دنیا از کمترین امکانات برخوردارند بیشترین جمعیت بهشت را تشکیل مى دهند آیا خبر دهم شما را از اهل بهشت؟ آنها ضعیفان و رنج دیدگانند (حضرت رسول (ص)،(19). در قیامت به ظرف دل مى نگرند و اساسى ترین پرسشها از دو چیز است. اول کیفیت مظروف و محتواى ظرف دل که ظرف دل را با چه چیز انباشتى؟ دوم کمیت مظروف و حجم آن که چقدر از گنجایش ظرف دل را پرساختى؟ و میزان پاداش و عقاب انسانها در قیامت همه و همه به این دو امر بستگى دارد.

قضا و قدر: قدر عبارت است از هندسه و اندازه وجودى هر چیز و قضا به معناى گذراندن و یکسره کردن و به پایان رساندن است. هر موجودى را که در این عالم در نظر بگیریم به وسیله قالب هایى از داخل و خارج قالب گیرى و تحدید نشده است. عرض و طول و شکل و قیافه و سایر احوال و افعالش مطابق و مناسب آن علل و شرایط و آن قالب هاى خارجى مى باشد و تقدیر الهى موجودات عالم مشهود را به سوى آنچه در مسیر وجودشان براى آنها تقدیر و قالب گیرى کرده هدایت مى کند. همچنان که خداى بزرگ فرمود:» الذى خلق فسوى والذى قدر فهوى؛ آنچه را که خلق کرده به سوى آنچه که برایش مقدر نموده هدایت فرمود «،(20). سپس همین تقدیر و هدایت را با امضائ قضائ تمام و تکمیل کرد،(21).

به فرموده حضرت امیرالموئمنین على (ع): خداوند آنچه را که آفرید با اندازه گیرى دقیقى استوار کرد و با لطف و مهربانى نظمشان داد و به خوبى تدبیر کرد. هر پدیده اى را براى همان جهت که آفریده شد به حرکت درآورد چنانکه نه از حد و مرز خویش تجاوز نماید و نه در رسیدن به مراحل رشد خود کوتاهى کند. و این حرکت حساب شده را بدون دشوارى به سامان رساند تا بر اساس اراده او زندگى کند،(22). اراده و اختیار بعد از مشخص شدن وضعیت نقش ها و کسوت ها و هندسه و حد وجودى هر چیز که هیچکس را یاراى انتخاب و گزینش آن نمى باشد آیا براى آغاز کار و فعالیت و انجام وظیفه انسان صاحب اراده و اختیار است یا در باب استمرار نقش ها نیز همچون اصل آنها هیچ گونه اختیار و اراده اى براى انسان نیست؟ براى مثال در این نمایشنامه زندگى که کارگردان هستى هر کس را در نقشى و کسوتى گمارده و شاکله وجودى او را معین نموده. آیا براى ایفاى نقش، هر کس متن از پیش نوشته و ثابت زندگى خود را قرائت مى کند و مطابق با آن به فعالیت مى پردازد یا آنکه نه. اگر انتخاب نقش براى انسانها غیر ارادى است اما در باب نحوه فعالیت و کیفیت و کتابت و قرائت متن نمایشنامه زندگى هر کس با اراده و اختیار خودش انجام وظیفه مى نماید. خلاصه اینکه آیا در گراشش ها، انتخاب ها، سنجش ها، تحسین ها و تمجیدها، فعل و انفعال ها کنش ها و واکنش ها، مختاریم یا مجبور و مضطر؟ و در صورت اختیار کم و کیف اختیار ما چگونه است؟ پاسخ این است که وجود و هستى امرى است داراى مراتب و درجات از بالاترین مرتبه آن که وجود واجب و مطلق حضرت حق است گرفته تا پائین ترین مرحله آن که در افق و مرز عدم و نیستى است. همسان نور که از خورشید عالمتاب واجب الوجود گرفته تا سایه اى که همرنگ ظلمت و تاریکى است. در هر درجه از این سلسله طولى نظام وجود که از عرش تا فرش هستى کشیده شده است هر جا که وجود حضور پیدا کند اوصاف آن نیز همراه اوست که عبارتند از علم و قدرت و حیات و اراده و دیگر کمالات.

ما معتقدیم که وجود در تمام مراتبش حقیقت واحد است (تشکیک وجود) حتى در واجب و

ممکن و تفاوتى که بین واجب و ممکن است تفاوت در شدت و ضعف است و شدت امرى وراى وجود نیست همانطور که ضعف امرى جداى از حد وجود نیست. لذا اختلاف در مراتب وجود به سبب وجود است همانطور که اشتراک مراتب نیز به علت وجود است. همانگونه که اتحاد خورشید و یک شمع به نور است و اختلاف آنها نیز به سبب نور است (شدت و ضعف نور). با این مقدمه اگر مرتبه برتر وجود مبدئ اثر باشد و صاحب اراده و اختیار، مرتبه مادون وجود نیز باید همان اثر را دارا باشد اما در مرتبه ضعیف تر. در غیر این صورت اگر مرتبه برتر مبدائ اثر باشد و مرتبه مادون مبدئ اثر نباشد سؤال مى شود که این اثر وصف وجود است و وجود در هر دو عرصه هست پس چرا مرتبه مادون فاقد این وصف است؟ مثل این است که چراغ هزار شمعى روشنایى داشته باشد اما چراغ صد شمعى تاریک و بى فروغ باشد. و این امرى ناشدنى است. با این دلیل اصل اختیار و اراده براى تمام مراتب هستى اثبات مى گردد. اما خداوند چون منبع وجود است و واجب الوجود و هیچ گونه حد و حصرى براى وجودش نیست براى اوصاف وجودى او نیز هیچ حد و حصرى نمى باشد لذا همانگونه که در وجود مطلق و بى قید است در علم و قدرت و حیات و اراده و مطلق و بى قید است و هر چه در این سلسله طولى وجود به سوى مادون مى آئیم و به مرز عدم نزدیک مى شویم هر چه بهره وجودى موجودات کمتر باشد اوصاف وجودى آنها نیز کمتر است.

با علم به اینکه همه این مراتب وجودى مظاهر و تجلیات وجود حضرت حق است. و هیچ کدام سهمى بالذات از وجود ندارند. همان گونه که در پرتو نور آفتاب همه درخشش ها ظهور و جلوه ى نور خورشید است و حتى مشاهده و روئیت اشیائ نیز به کمک نور آنست. حال انسان همسان با وجودش صاحب اراده و اختیار است چرا که اراده وصفى از وجود و فرع بر آنست و چون وجود ما عین ربط به صاحب وجود است و ظلى است (سایه گونه است) اراده ما نیز ظلى و ربطى است آن گونه که ظل (سایه) یک درخت در حرکت و سکون تابع جنبش و آرامش درخت است. و هیچ هویتى از خود ندارد.

یار بى پرده از در و دیوار در تجلى است یا اولى الابصار

شمع جویى و آفتاب بلند روز بس روشن و تو در شب تار

گر زظلمات خود رهى بینى همه عالم مشارق الانوار

چشم بگشا به گلستان و ببین جلوه آب صاف در گل و خار

که یکى هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو(23)

و جهل و غفلت آدمى به این حقیقت شامخ و گمان اینکه در وجود هستى مستقل است او را وا مى دارد که خیال کند در اراده و اختیار نیز مستقل و بى نیاز است و همه گلایه ها و پرسش هاى در باب قسمت از مالکیت و صاحب نفوذ بودن خویش سرچشمه مى گیرد. و دائم این عبارت نادرست را تکرار مى کند که سهم من از عمر و زندگى چیست؟ به گمان اینکه زندگى یک شرکت سهامى عام است و همین تصور و گمان وجود و اراده مستقل او را به سنجش و مقایسه وا مى دارد. و به دنبال آن در وادى شکوه و گلایه وا بهام و تلخ کامى و ایراد و عناد واقع مى گردد که چرا دیگران مى توانند اما من نمى توانم؟ چرا فعل و انفعال دیگران اینگونه است و کارهاى من اینچنین؟ چرا او در آن فراز ایستاده و من در این فرود؟ و هزاران چراى دیگر. و بدنبال این پرسش هاى ناروا تصویر توقع و انتظار را بر طاقچه دل مى نشاند و هرگاه سخن از گذر عمر و زندگى به میان مى آید همراه با آهى سوزان لب به سخن مى گشاید که: در زندگى شانس با ما همراه نبوده است

گلیم بخت کسى را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد

در حالى که خداوند به انسان زندگى بخشیده و در نمایشنامه زندگى نقشى را به او سپرده و متنى را در دسترس او قرار داده، و به او اختیار داده که مطابق متن، نقش ایفا کند تا نمایشنامه به خوبى و زیبایى

پیش رود و یا با بى توجهى و شیطنت، موجب اخلال و اختلال شود و خود و دیگران را گرفتار سختى کند و صحنه را براى تماشاچیان زشت و ناهنجار نشان دهد. بنابراین نباید انسان تنبلى ها و سستى ها و عقب افتادگى هاى خود را به حساب قسمت بگذارد به فرموده امام هادى (ع): جبرى که هر کس بدان معتقد شود دچار خطا گشته این است که پندارد خداوند بزرگ بنده هاى خود را به معاصى مجبور کرده است و با این حال آنان را بدان عقاب مى کند و هر کس چنین عقیده اى دارد خدا را ستمکار دانسته و او را دروغگو شمرده. خداى بزرگ در قرآن مى فرماید: ستم نکند پروردگارت احدى را،(24) و نمونه انسان معتقد به جبر کسى است که یک بنده مملوکى دارد که هیچ اختیارى از خود ندارد و مالک هیچ چیز از کالاى دنیا نیست و صاحبش هم اینرا مى داند و در عین حال او را فرمان مى دهد که به بازار رود و چیزى که مورد حاجت اوست خریدارى کند بلکه ما مى گوئیم خداى بزرگ بنده ها را بر کردار خودشان سزا مى دهد و آنها را به کارهاى بدشان عقوبت مى کند بواسطه اختیار و استطاعتیکه به آنها داده و براى همانست که به آنها امر و نهى کرده،(25). و به فرموده امام رضا (ع): خداى بزرگ فرمود: اى پسر آدم به خواست من تو آنى که مى خواهى براى خود آنچه مى خواهى و به توانایى من واجبات را بجاى مى آورى و به نعمت من توانا شدى بر معصیت من. قرار دادم ترا شنوا، بینا و توانا. آنچه از نیکویى که به تو رسد از خداست و آنچه از بدى ترا رسد از خود تست،(26). رازى است نهفته در این میان که خداى بزرگ خواسته که ما با خواست و اراده خود افعال مان را با حول و قوه او انجام دهیم.» بحول الله و قوته اقوم و اقعد «من مى ایستم و مى نشینم اما با حول و قوه الهى و فاعلیت خداوند در طول فاعلیت انسان قرار دارد و چنان نیست که کارهایى که از انسان سر مى زند یا باید مستند به او باشد و یا مستند به خداى متعال بلکه این کارها در عین حال که مستند به اراده و اختیار انسان است در سطح بالاترى مستند به خداى متعال مى باشد و اگر اراده الهى تعلق نگیرد نه انسانى هست و نه علم و قدرتى و نه اراده و اختیارى و نه کار و نتیجه کارى،(27). حال در این ایفاى نقش یا شاکر و سپاسگزار اوییم یا کفران کننده نعمات او-» انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا؛ ما راه را به او (انسان) نشان دادیم خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس «،(28). و همانگونه که گذشت محال است خداوند بنده اى را به گناه و معصیت اجبار نماید و فرداى قیامت او را عذاب کند. انسانى که این توان و قدرت الهى را صرف عبادت و بندگى نماید مائجور است و در مسیر رضایت حق واقع مى گردد و در قیامت با صفات جمال الهى محشور است. که بهشت مظهر جمال خداست. و آنکه این توان و قدرت را صرف گناه و معصیت نماید در مسیر عقاب و سخط حضرت حق قرار مى گیرد و در قیامت با صفات جلال الهى محشور مى گردد. که دوزخ مظهر جلال پروردگار است.

فایده بحث با توجه به تأکیدى که در تعالیم دینى در مورد اعتقاد به تقدیر و قسمت شده است این سوئال مطرح مى شود که راز این تأکیدها چیست؟ پاسخ این است که اعتقاد به تقدیر دو نوع فایده مهم علمى و عملى دارد. اما فایده علمى آن بالا رفتن سطح معرفت انسان نسبت به تدبیر الهى و آمادگى براى درک توحید افعالى به معناى توحید در افاضه ى وجود و توجه به حضور الهى در مقام تدبیر همه شئون جهان و انسان است که تائثیر بسزایى در کمال نفس، در بعد عقلانى دارد. و اساسا هر قدر معرفت انسان نسبت به صفات و افعال الهى عمیق تر و استوارتر شود بر کمالات نفسانى او افزوده مى گردد. اما از نظر عملى. دو فایده مهم بر این اعتقاد مترتب مى شود: یکى آنکه هنگامى که انسان دانست که همه حوادث جهان بر اساس قضا و قدر و تدبیر حکیمانه الهى پدید مى آید تحمل سختى ها و

دشوارى هاى زندگى براى او آسان مى شود و در برابر حوادث ناگوار و مصائب خود را نمى بازد بلکه آمادگى خوبى براى کسب ملکات فاضله اى مانند صبر و شکر و توکل و تسلیم پیدا مى کند. دوم آنکه به خوشى ها و شادى هاى زندگى نیز سرمست و مغرور نمى شود و مبتلى به شیفتگى و دلدادگى نسبت به لذایذ دنیا و غفلت از خدا نمى گردد» لکیلا تائسوا على مافاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم و الله لا یحب کل مختال فخور؛ این به خاطر آن است که براى آنچه از دست داده اید تائسف نخورید و به آنچه به شما رسیده است دلبسته و شادمان نباشید و خداوند هیچ متکبر فخرفروشى را دوست ندارد «،(29). با این همه باید توجه داشت که مسئله قضا و قدر بصورت نادرستى تفسیر نشود و بهانه اى براى تنبلى و راحت طلبى و سلب مسوئولیت قرار نگیرد. زیرا این گونه برداشت هاى غلط از معارف دینى، نهایت آرزوى شیاطین جن و انس و موجب سقوط در خطرناک ترین دره هاى شقاوت و بدبختى دنیا و آخرت است،(30).

 

پى‏نوشت‏

(1) سعدى

(2) عرفى

(3) لغت نامه دهخدا

(4) حافظ

(5) مثنوى

(6) ر.. ک: لغت نامه دهخدا

(7) قدر سرى است از اسرار خداوند- امام على) ع»

(8) التوحید: 383/ 23

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٥