احساس مسئولیت در حفظ کیان خانواده:

         زن و شوهر پس از ازدواج، هر یک در جایگاه خود احساس می­کنند که باید این خانواده نوپا را حفظ کنند و از آسیب­های احتمالی و درن هایت اضمحلال آن جلوگیری کنند. نادرند افرادی که در این زمینه احساس مسئولیت نداشته باشند. این احساس، با افزایش احتمال انحلال خانواده، بیشتر و بیشتر می­شود. جوانانی که امروزه در شهرهای بزرگ ازدواج می­کنند، با مشاهده موارد زیادی از طلاق و عدم موفقیت در اداره زندگی زناشویی توسط جوانان دیگر، این نگرانی را در خود احساس می­کنند که مبادا آنان نیز نتوانند از عهده حفاظت از خانواده خویش بر ایند ن و این احساس مسئولیت و نگرانی، جوانان را به فکر چاره اندیشی می­اندازد. این چاره اندیشی پیش از همه متوجه نقش فعال خودشان در کنترل زندگی می­شود. بخشی از این کنترل، تسلط یافتن بر برخی از رفتارهای همسر است. هریک از آن دو ضمن این که تلاش می­کند رفتارهایی از همسر را تحت تسلط خود بگیرد. در عین حال احساس می­کنند که می­باید امتیازهایی هم به طرف مقابل بدهد و از این طریق به خواستهای خود برسد. یعنی سلطه­هایی از همسر را می­پذیرند تا خود بتوانند در مواردی نیز سلطه گری کندو از این طریق زندگی خود را حفظ کند  مردان  از زنان در زندگی می­خواهند همسرشان رفت و آمد کنترل شده و حساب شده­ای با خانواده و دوستانش داشته باشد و نیز حساب شده و احترام آمیز با فامیل و دوستان همسرش رفتار کند. این ها همه ناشی از نگرانی درباره تأثیر گذاری منفی دیگران بر روی زندگی زناشویی آنان است. در ضمن می­خواهند به لحاظ اقتصادی و مالی نیز کنترل­هایی را اعمال کنند. از این رو در مواردی زن در مورد نحوه خرج کردن مرد، او را مورد سئوال قرار می­دهد و گاه مرد در مورد مخارج زن او را تحت کنترل درمی­آورد و پول کمی در اختیار وی قرار می­دهد.

در زمینه بروز انحرافات رفتاری نیز زن و شوهر هر یک به نحوی ممکن است احساس نگرانی کنند. این احساس نگرانی، برخلاف احساس نگرانی در مورد مداخله دیگران و یا کنترل­های مالی و اقتصادی، اغلب به شکل پنهان و اعلام نشده انجام می­گیرد. زنی که با نگرانی در مورد احتمال اعتیاد شوهر و یا نگرانی در مورد وجود زن­های دیگر در زندگی او، رفتارها و اشیای شوهرش را به شکل مخفیانه مورد بازرسی قرار می­دهد، در اصل درصدد کنترل زندگی خویش است. او می­خواهد خانواده خود را حفاظت کند. در مقابل مردی که مکالمات و رفت و آمدهای زنش را، به دلیل نگرانی از مداخلات و نفوذهای دیگران، از جمله نگرانی از وجود مرد دیگری در زندگی زنش، کنترل می­کند، اغلب درصدد حفظ خانواده خود است. این کنترل­های بدبینانه و ناشی از سوء ظن، اغلب به شکل پ       نهان انجام می­گیرد.

علی ای حال این فرآیند منجر به سلطه­گری­ها و سلطه پذیری­های گوناگون می­شود. مرد وقتی می­خواهد زنش را برای رفت و آمدهایش تحت کنترل و تسلط خویش درآورد، در جای خود ناگزیر می­شود به همسرش در مورد رفت و آمدهای خودش نیز امتیازی بدهد. برای مقال به او می­گوید: « هفته­ای یک بار به خانواده تو سر می­زنیم و هفته­ای یک بار به خانواده من » « یا این که وقتی مشکلاتی از طرف خانواده­های زن و مرد برای عروس و یا داماد به وجود آمده است و در نتیجه یکی از آن دو یا هر دو مایل به ملاقات خانواده همسرشان نیستند، با هم قرار می­گذارند که مثلاً هفته­ای یک روز مرد به خانه پدر و مادرش برود و در همان زمان نیز زن به خانواده خودش سر بزند.

چنین قرارهایی که به سایر موارد نیز گسترش می­یابد، خود نوعی سلطه گری و سلطه پذیری است.

اندیشه کنترل و تسلط بر رفتار همسر گاه چنان شدت پیدا می­کند که تبدیل به یک توهم، یعنی تصور غلط در مورد توانمندی خود برای تغییر همسر، می­شود. این توهم را می­توان « توهم سلطه بر همسر » نامید چنین توهمی حتی در بین برخی از دخترانی که هنوز ازدواج نکرده­اند نیز رواج دارد. بسیاری از آنان، به اشتباه فکر می­کنند که نه تنها می­توانند رفتار همسرشان را به نحو دلخواه تغییر دهند، بلکه قادرند شخصیت او را نیز دگرگون کرده و در جهت مطلوب خود هدایت کنند. این اندیشه یک تصور غلو آمیز از توانمندی خود برای تسلط بر همسر است . روزی خانمی حدوداً ۲۰ ساله برای مشاوره نزد من آمد. او هشت، نه ماهه باردار بود و به سختی جا به جا می­شد. هنوز در صندلی خود به راحتی جای نگرفته بود که گفت: من شوهری دارم بی سواد، بی کار، فحاش، پرخاشگر، معتاد و … .

از او پرسیدم: چرا با چنین فردی ازدواج کرده­اید؟

hearts-desi-glitters-39گفت: من و دوستم در سال آخر دبیرستان درس می­خواندیم که روزی متوجه شدیم دو پسر، که یکی همین همسر فعلی من استف دنبال ما راه افتاده­اند. ما تا مدت­ها این کار را یک شوخی به حساب می­آوردیم و در جواب آنان اغلب با مسخره بازی جواب می­دایدم. مدتی به این منوال گذشت تا این که آن دو به ما پیشنهاد ازدواج دادند. ما این مطلب را هم به مسخره برگزار می­کردیم. تا این که روزی این پسر به من گفت با من ازدواج کن، اگر ازدواج نکنی من می­میرم. من هم برای این که او نمیرد تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم.

پرسیدم: مگر نمی­دانستید چنین ازدواج­هایی نمی­تواند سرانجام خوبی داشته باشد؟ مگر کسی از خانواده­تان شما را راهنمایی ن نمی کردند جواب داد: بله، پدرم به شدت مخالف بود و حتی چند بار مرا برای انصراف از این ازدواج کتک زد. علاوه بر این من خود زیاد مطالعه می­کردم. سرنوشت بسیاری از افرادی را که به همین ترتیب شکست خورده بودند، خوانده بودم. ولی یک نکته در ذهنم بود و آن این که با خود می­گفتم آنان که شکست خورده­اند نمی­دانسته­اند چگونه رفتار کنند، ولی من می­دانم. من می­دانم که از ابتدا به گونه­ای رفتار کنم که شوهرم را کاملاً تحت تسلط خویش درآورم و او را آدم کنم و به این ترتیب بود که بر تصمیم خود پافشاری کردم. پدرم وقتی دید کاری نمی­تواند بکند، به من گفت با این شرط با ازدواجت موافقت می­کنم که وقتی رفتی دیگر به این خانه بازنگردی. من هم با اطمینانی که در مورد کارم و تسلطم داشتم در جواب او گفتم که با لباس سفید به خانه شوهرم می­روم و با لباس سفید نیز از خانه او بیرون می­ایم ولی حال که تنها یک سال از ازدواج ما می­گذرد، جدایی ما قطعی شده و دادگاه حکم ما را صادر کرده است. آن دوستم هم با پسر دوم ازدواج کرد. آنان هم از هم جدا شده­اند. البته با این تفاوت که آن دو دیگر بچه ندارند. من هم به این منظور برای مشاوره آمده­ام که بدانم با فرزندی که در شکم دارم چگونه رفتار کنم. آیا او را بعد از تولد، قبل از آن که ببینم، به خانواده شوهرم تحویل دهم، یا این که نزد خود نگه دارم؟

۲- آموزش­های غیر ر رسمی وجود برخی از آموزش­های غیر رسمی در جامعه منجر به بروز رفتارهایی از طرف زن و شوهر می­شود که حاصل آن اعمال برخی از سلطه­گری­ها و پذیرش برخی از سلطه­هاست. این آموزش­ها، اغلب غیر مدون، نامنظم، خارج از کنترل و بدون برنامه ریزی انجام می­گیرد. از این رو باید آنها را از نوع آموزش­های غیر رسمی یا برنامه آموزشی پنهان، به شمار آورد. در واقع این گونه آموزش­ها، در مراودات اجتماعی و جمع­های دوستانه، گاه به شوخی و گاه جدی، مطرح شده و ذهن حاضران را به اشکال مختلف تحت تأثیر خود قرار می­دهد.

به عبارت دیگر می­توانیم بگوییم که ما بر اساس احساس مسئولیتی که برای حفظ کی ن خانواده داریم، روش­هایی را خود کشف کرده و آنها را شخصاً به کار می­بریم، لکن در آموزش­های غیر رسمی تحت تأثیر دیگران قرار گرفته و شیوه­هایی را که آنان به ما آموزش می­دهند را در زندگی شخصی خود مداخله می­دهیم. در اصل آموزش­های غیر رسمی، نقش حضور دیگران در زندگی شخصی ماست، در حالی که احساس مسئولیت ما برای حفظ کیان خانواده، نقش و اعمال مدیریت ما در زندگی خود است.

برخی از این آموزش­ها، اندکی جنبه عدم یافته و در قالب ضرب المثل­ها یا شوخی­ها، تجلی پیدا کردهاست. ضرب المثل « گربه را باید دم حجله کشت » ، یکی از این موارد است. در این ضرب المثل، اعمال سلطه از همان ابتدای کار، مورد تأکید قرار گرفته است. همچنین، مردانی که تحت سلطه زنان خویش قرار گرفته­اند. « زن ذلیل » نامیده شده­اند. این اصطلاح در بطن خود، سلطه زن بر مرد را نفی می­کند و آن را نوعی ذلت به شمار می­آورد.

از این نوع ضرب المثل­ها در فرهنگ­های گوناگون وجود دارد که همگی به نوعی اعمال کنترل در زندگی زناشویی اشاره دارند. برای مثال هندی­ها می­گویند: زن و کیف پولت را محکم ببند و همراهت بردار، رو­س­ها می­گویند: « آزادی، حتی زن خوب را هم فاسد می­کند. » از این دست ضرب المثل­ها در بسیاری از کشورهای جهان دیده می­شود. جوهره این گونه افکار وجود عنصر کنترل و تسلط بر زندگی زناشویی است.

این موارد هر چند که ظاهری به نفع مردان دارند لکن اغلب به شکل عکس نیز مورد استفاده قرار می­گیرند. بسیارند که گربه را دم حجله می­کشند. بسیارند زنانی که به راستی چنان بر امور زندگی تسلط یافته­اند که مردان بدون اجازه آنان تصمیمی نمی­گیرند. چه بسا زنانی که از شوهر خویش مانند کیف پولشان و بلکه بیشتر و دقیق­تر مراقبت می­کنند.

برای نمونه، زمانی که امرا و افسران ارشد ارتش در خانه گماشته داشتند، یکی از اخباری که گماشته­ها از خانه این دسته از افسران به بیرون منتقل می­کردند، میزان ترس فرماندهان از زنانشان بود. این نکته که افسران مستبد و زورگو در سربازخانه­ها، افرادی زبون در مقابل زنانشان بودند، پیوسته نقل مجالس سربازان و درجه داران و افسران بود.

علاوه بر ضرب المثل­ها و شوخی­ها، افکاری در بین زنان و مردان به شکل جسته و  گریخته رواج دارد که به نوعی به آنان الگوی رفتار با همسرشان را نشان می­دهد. برخی از زنان معتقدند که باید شوهر را تربیت کرد و او را در جهت خواست­های خود تغییر داد. برای مثال همسر من در یک مصاحبه تلویزیونی، وقتی در پاسخ مصاحبه گرد که پرسیده بود که آیا تاکنون سعی کرده­ای شخصیت شوهرتان را عوض کنید، پاسخ منفی داده بود، مورد اعتراض برخی از دوستانش قرار گرفت که چرا چنین پاسخی داده است. این اعتراض وجود این نکته را نشان می­دهد که باید زن بر شوهرش چنان تسلط داشته باشد که بتواند رفتار و حتی شخصیت او را تغییر دهد.

hearts-desi-glitters-48مردی حدوداً ۲۷ ساله با شکایت از رفتن زنش به خانه پدری، برای مشاوره مراجعه کرد، او گفت: « زنم، دو ماه است که قهر کرده و به خانه پدرش رفته و تلاش من در این مدت برای بازگشت او بی نتیجه مانده است. در این مدت بارها به در خانه آنان رفته­ام ولی مرا نپذیرفته­اند. وقتی در را باز می­کنند و می­بینند من پشت در هستم، در را می­بندند. چند بار ساعت­ها در سر کوچه آنان کشیک کشیده­ام تا همسرم را ببینم و با او چه کلامی صحبت کنم، ولی او به هیچ وجه حاضر به صحبت با من  نیست رسیدم: چه شده که چنین وضعیتی به وجود آمده است؟

hearts-desi-glitters-17پاسخ داد: « من با مشاهده رفتار پدرم چنین آموخته بودم که باید مرد حرف اول و آخر را در زندگی بزند. بر این اساس از ابتدای ازدواجمف سعی کردم تمامی مسایل زندگی را به طور کامل تحت تسلط خود درآورم. در این میان سعی کردم رفتارها و آمد و شدهای زنم را نیز دقیقاً آن طور که می­خواهم سامان بدهم. ابتدا از او خواستم که ارتباطش را با تمامی دوستانش، به استثنای یکی ازدوستان صمیمی­اش، قطع کن. او هم پذیرفت. بعد از متی به زنم امر کردم رابطه­اش را با آن دوست هم قطع کند. پس از کمی مقاومت، آن را نیز پذیرفت. وقتی این موفقیت­ها را در تسل بر زنم دیدم، خواستم آن را کامل و کامل­تر کنم. از او خواستم تنها ماهی یک بار به دیدن پدر و مادرش برود. اعتراض او را نپذیرفتم و برخواست خود پافشاری کردم. او هم به این خواست عمل کرد. تا این که روزی همسرم به من گفت که پدر و مادرش عازم سفر حج هستند، به او اجازه دهم برای دیدن والدینش و خداحافظی، به منزلشان برود. این بار نیز اندیشه سلطه مردانه بر زندگی به من دستور داد که به او اجازه ندهم. هر چه اصرار کرد، نپذیرفتم. به سر کار رفتم و وقتی برگشتم دیدم همسرم خانه را ترک کرده و تا امروز برنگشته است. امروز می­بینم که استفاده از الگوی سلطه پدرم در خانواده چه آسیبی به من زده است. این الگو شاید برای پدرم کارساز بوده است ولی برای من نه. شاید هم من تنها شاهد بخش­های آشکار رفتار پدرم بوده­ام و از آنها الگو گرفته­ام و بخش­های پنهان رفتار او را ندیده­ام.

به هر حال این مرد پس از چند با مراجعه، توانست زندگی­شا را بازیابد. چند سال بعد او را دیدم که با مسرت و خوشحالی از استمرار زندگیش سخن می­گفت.نوع دیگری از سلطه گری ه ناشی از نگرانی در مورد ایفای درست نقش زنی یا شوهری در زندگی است. بسیاری از مردان و زنان، پس از ازدواج نگران این هستند که مبادا به گونه­ای رفتار کنند که دیگران در مورد صلاحیت مردی یا زنی آنان ابزار تردید کنند. جملاتی مانند این که اطرافیان و فامیل به زنی بگویند « اگر تو زینت داشتی نمی­گذاشتی شوهرت با تو و خانواده­ات این طور رفتار کند. » یا به مردی بگویند: « اگر تو مرد بودی می­توانستی زنت را آدم کنی. » همگی نشانگر داوری دیگرا در مورد زندگی و ایفای نقش مناسب زنانه و مردانه­ای است که فرد را ناگزیر از اعمال کنترل ها و تسلط­هایی می­کند که گاه زندگی زناشویی او را تهدید می­کند.

hearts-desi-glitters-13نمونه­ای از این نگرانی­ها در مورد مردی بود که برای جلوگیری از داوری­های منفی مادرش و پدرش، تذکرات مکرری به همسرش می­داد تا جایی که او را خسته کرده بود. زن نحوه رفتار شوهرش را در این زمینه چنین توصیف می­کرد: « ما در زندگی با یکدیگر هیچ مشکلی نداریم ولی وقتی پای خانواده شوهرم به میان می­آید مشکلات ما اغاز می­شود. مادر شوهر و خواهر شوهرم بسیار بهانه گیر و ایراد گیرند. با طعنه­ها و کنایه­های مختلف مرا آزار می­دهند. گذشته از این ها رفتار شوهرم است که با آمدن آنها به خانه ما به کلی دگرگون می­شود. یک هفته قبل از این که آنان به خانه بیایند در خانه اعلام حکومت نظامی می­شود. شوهرم در مورد همه چیز تذکر می­دهد. در مورد جزیی­ترین رفتارهای ما، به ما گوشزد می­کند که مبادا چنین کنید یا آنکه مراقب باشید حتماً چنان کنید. بعد از این که آنان وارد خانه می­شوند به این تذکرات، اشاره­های چشم و ابرویی نیز اضافه می­شود. دائماً با حرکات چشم و ابرو به ما گوشزد می­کند که مثلاً کاسه ماست را در سفره فلان جا بگذاریم یا این که نان را فلان طور سر سفره بیاوریم. خورشت را آن طور در ظرف بریزیم و یا برنج را این طور بکشیم. خلاصه آن که آن قدر به ما تذکر می­دهد که ما خسته می­شویم. من شخصاً احساس می­کنم که وقتی خانواده همسرم به خانه ما می­آیند، من دیگر از صلاحیت­ها ساقط می­شوم، گویی در مورد تمامی اعمالم دچار تردید می­شوم. در این موقعیت ها نه تنها از خودم بدم می­آید، بلکه بیشتر از همه از خانواده شوهرم متنفر می­شوم. در حال حاضر روی دیدن هیچ کدامشان را ندارم. »

چنین نگرانیی که به حق درست نیز می­باشد، ناشی از زیر سئوال رفتن صلاحیت مردی یک فرد در مقابل خانواده­اش است. هر چند که باید گفت سرچشمه اصلی مشکل، رفتار خود مرد است. او با تذکرات مکرر اعتماد به نفس و خود پنداره مثبت زنش را تا حد زیادی از بی نبرده است . در نتیجه به جای این که از ابتدا کار پذیرایی از خانواده­اش را به زنش واگذار کند، خود با مداخله­های مکرر از یک سو باعث پایین آمدن اعتماد به نفس همسرش شده و از سوی دیگر موجب بروز احساسات منفی در او نسبت به خانواده­اش شده است. این احساس منفی در نحوه رفتارهای همسر این مرد در مورد زنش در مقابل خانواده شوهرش به خوبی منعکس است.این گونه رفتارها، حاصل آموزش­های غیر رسمی است که در جامعه جریان دارد. این آموزش­ها به سلطه اجتناب ناپذیر در زندگی خانوادگی، جهت می­دهد می­کند و گاه آنها را در سمت و سوی تخریبی هدایت می­کند. برای اجتناب از این آسیب­ها، می­باید روش­ها و جایگاه سلطه گری و سلطه پذیریف در زندگی خانوادگی، در آموزش­های رسمی دیده شود. باید زنان و شوهران جوان و حتی دختران و پسران، در مورد حدود روابط رفتاری با یکدیگر در قبل و بعد از ازدواج، آموزش ببینند.

۳- توانایی­ها و مهارت­های شخصی: یکی دیگر از عواملی که موجب می­شود فرآیند سلطه گری و سلطه پذیری در فضای خانواده ایجاد شود، تفاوتی است که بین آحاد مردم، از جمله زن و شوهر وجود دارد.

در مورد تفاوت­های بین دو جنس تاکنون تحقیقات بسیار به انجام رسیده است. اگر بخواهیم تفاوت زن و مرد را از زویای مختلف مورد بحث قرار دهیم. لازم است نگاهی اجمالی به این تحقیقات داشته باشیم.و لکن در این جا هدف ما بررسی تفاوت­های زن و مرد از تمامی زوایا نیست، بلکه می­خواهیم به این نکته اجمالاً اشاره داشته باشیم که تفاوت­هایی که بین زن و مرد وجود دارد در نحوه سلطه گری و سلطه پذیری آنان در زندگی مؤثر است. برای مثال در تحقیقی که روی ۶۰ دانش آموز دبیرستانی در آمریکا انجام گرفتف این نتیجه حاصل شد که دختران سطح بالاتری از افسردگی را نسبت به پسران گزارش کرده­اند. علاوه بر آن و همراه با یافته­های پیشین، دختران عزت نفس پایین­تر و رضایت کمتر از تصور بدنی خود را گزارش کرده­اند. در ضمن دختران خودآگاهی بیشتری نسبت به پسران را اظهار داشته­اند. همین تحقیق به برخی از زوایای رفتارهای زنانه و مردانه در حیطه­های مختلف اشاره دارد. توجه به خود و خود را دقیق تر مورد توجه قرار دادن و نیز نگرانی در مورد وضعیت بدنی، از جمله تفاوت هایی است که بین زن و مرد مشاهده می­شود و همین نکات در نحوه واکنش­های آنان در مواجهه با یکدیگر مؤثر ا است فاوت­های دیگری نیز بین زن و مرد گزارش شده که به برخی از جنبه­های آشکار آن اشاره می­کنیم. هر چند که چنان که گفتیم این بحث احتیاج به گسترش بیشتری دارد. اغلب مردان قدرت بدنی بیشتری نسبت به زنان دارند، اگرچه در موارد نادری قدرت بدنی زنان بیشتر از مردان است. اغلب، مهارت کلامی زنان قوی­تر از مردان است. آنان از کلام خود بهتر و بیشتر استفاده می­کنند. لذا در جایی که پای سخن گفتن و به اصطلاح محاجه باشد، زنان می­توانند غلبه بیشتری پیدا کنند. در مقابل استفاده از منطق و استدلال منطقی در مردان قوی­تر است. اگر کسی هم در مهارت استفاده از کلام و هم در استدلال منطقی قوی­تر باشد، اغلب در بحث حرف خود را به کرسی می­نشاند. لکن در مواردی نیز این دو مهارت در مقابل یکدیگر قرار گرفته و یک گفت و گوی کش دار و اغلب بی حاصل را ایجاد می­کنند. در مواردی زن با استفاده از مهارت کلامی خود به میدان می­آید و با استفاده از جملات و کحلمات پیاپی، با مرد سخن می­گوید، در حالی که مرد به دنبال یک بحث منطقی و منظم است. در چنین شرایطی بحث آنان به نتیجه ای نمی­رسد و بسیار زود قطع شده، یا به مشاجره و نزاع می­انجامد.

برای مثال مردی که می­تواند به لحاظ اقتصادی گردش امور را در دست بگیرد و از عهده این کار نیز به خوبی برآید، حداقل در این بخش زندگی را به تعادل می­رساند. ولی در مقابل، مردی که از عهده این وظیفه به خوبی برنمی­آید و به لحاظ درآمد و یا مدیریت مالی کفایت خوبی از خود نشان نمی­دهد، نمی­تواند در این بخش از زندگی تسلط یافته و امور را اداره می­کند. در چنین شرایطی یا زن به میدان آمده، از طریق اعمال مدیریت مالی و یا کسب درآمدهای جدیدی برای خانواده، بخش اقتصادی خانه را تحت تسلط خویش می­گیرد و امور را سامان می­دهد، یا این که او نیز کفایت لازم را از خود بروز نداده و این بخش از زندگی به شکل آشفته و بی سامان باقی می­ماند. یعنی خانواده در این بخش دچار تعادل ناپایدار می­شود. همین طور است اداره امور دیگر خانواده از قبیل مدیریت فرزندان، رسیدگی به امور تربیتی و تحصیلی آنان، اداره امور اخلاقی و مذهبی آنان، حفظ و ارتقای سلامت جسمانی و روانی اعضای خانواده، حفظ و ارتقای جایگاه اجتماعی خانواده و … در تمامی این موارد، زن و مرد با نشان دادن صلاحیت­های فردی خود، یا امور را سامان بخشیده و اداره می­کنند و یا این که آشفتگی و به هم ریختگی را بر خانواده تحمیل می­کنند. در هر یک از موارد فوق در خانواده­های گوناگون، نقش مسلط را گاه در اختیار مردان و گاه در اختیار زنان می­بینیم. به عبارت دقیق­تر در هر یک از حیطه­های فوق، آن کس که مهارت و توانایی بالاتر دارد، امور را زودتر در اختیار گرفته، اداره می­کند، در چنین شرایطی اغلب خانواده به یک تعادل پایدار می­رسد.

زن و شوهری حدوداً ۵۰ ساله با سابقه­ای حدوداً ۲۰ ساله در زندگی مشترک، تقابلی جدی و کاهنده را در اکثر سالهای زندگی زناشویی پشت سر گذاشته­اند. ویژگی­ غالب زن داشتن قدرت کلامی برتر و در عوض مقاوم در مقابل استدلال های منطقی است. ویژگی غالب مرد نیز فقدان قدرت کلامی، در مقایسه با همسرش است، لکن به لحاظ منطقی وضعیتی نسبتاً بهتر از او دارد. زن به آرامی، شمرده و ظاهراً محکم صحبت می­کند. او حرف هایی را که از طرف مقابل می­شنود و تأیید کننده دیدگاه اوست، می­پذیرد. ولی وقتی حرفی با استدلال قوی زده شود که در مخالفت با دیدگاه او باشد، با همان آرامش و طمأنینه و با سکوتی که تداعی کننده نفوذ ناپذیری دیوار چین است، چنان با این کلام مواجه می­شود که گوینده را از سخن خویش پشیمان می­­کند. کسانی هستند که در مقابل حرف مخالف، پرخاشگری کرده، سر و صدا راه می­اندازند و کسانی نیز همچون این خانم با سکوت در مقابل حرف مخالف واکنش نشان می­دهند. این سکوت بسیار شکننده­تر، آزار دهنده تر و توهین آمیزتر از آن پرخاشگری است. شوهری که سالیان متمادی با زنی مواجه بوده که یا می­بایست حرف­های او را تأیید می­کرده، یا این که با عدم پذیرش او مواجه می­شده، در اصل فشار روانی بسیار زیادی را تحمل کرده است. شخصیت چنین زنی یک شخصیت متحجر، با ظاهری آرام و با صلابت است. بهتر است چنین شخصیت­هایی را شخصیت­های صخره ­ای بنامیم. یعنی شخصیت­هایی پر صلابت، آرام و استوار، ولی چون صخره نفوذ ناپذیر. این شخصیت­ها نشانه­هایی از شخصیت­های خود شیفته و شخصیت­های اجتنابی را از خود نشان می­دهند ولی با ملاک­های تشخیصی هیچ یک از آنها سازگار نیستند. از این رو بهتر است این اختلال را جزء اختللاات شخصیت که به گونه­ای دیگر مشخص نشده­اند طبقه­بندی کنیم (DSMIV) شخصیت­های صخره­ای برای واجه شدن­های دورادور و مراودات سطحی و کم عمق خوب­اند ولی برای زندگی زناشویی و برای همدلی و همفکری، انسان­هایی بسیار کم اعتبارند.

به هر حال یکی دیگر از زمینه­هایی که موجب می­شود افراد در زندگی خانوادگی به اشکال گوناگون سلطه گری و سلطه پذیری داشته باشند، تفاوت­های فردی میان آنهاست.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤