مستان ِ عاشقعاشق شدن، فارغ شدن
عشق و ناکامی:

بعضی ها دردشان این است که نمی­توانند عاشق شوند، بعضی ها هم مشکلشان این است که نمی­توانند فارغ شوند. عشق، به زندگی رنگ و جلوه و معنا می­بخشد. تا کسی عاشق نباشد لطف و زیبایی حقیقی زندگی را درک نمی­کند. کمتر کسی است که در زندگی خود عشق را تجربه نکرده باشد. حتی سالمندان هم روزگاری از کوچه پرپیچ عشق گذر کرده­اند و چه بسا که بعضی شان تا واپسین دم حیات نیز همچنان عاشق مانده­اند.

اما عشق هم همیشه ختم به خیر نمی­شود و سعادت و شادمانی به همراه نمی­آورد، بلکه گاهی مایه رنج و عذاب است و جز بلا و ناکامی حاصلی ندارد. کم نیستند کسانی که در ایام نوجوانی یا جوانی (چنان که افتد و دانی) دل به مهر کسی سپرده­اند، بسا شبها که به امید دیدار صبح کرده­اند و بسا روزها که اوقات خود را با تب و تاب و انتظار و رویا و اضطرابی شیرین به شام پیوند زده­اند. چه بسا که با معشوق پیمان­ها بسته­اند. چه بسا که والدین و بزرگان خانواده را در جریان گذاشته و حتی به خواستگاری رفته­اند، اما سرانجام ناکام مانده و به مراد دل نرسیده­اند. معشوق، عهد شکسته و با دیگری پیمان بسته است. یا این که بزرگترها به توافق نرسیده­ و پیوند را به مصلحت ندیده­اند. یا خودشان به این نتیجه رسیده­اند که شرایط لازم را ندارند.

همه این شکست­ها و ناکامی­ها تلخ و ناگوارند. اما مهمتر از همه مسائلی است که بعداً ایجاد می­شود. جوانی به دختری دل می­بندد، در دل خود با هزار امید و آرزو نقشه­ها می­کشد و آینده پرشکوهی را رقم می­زند، اما دختر قسمت دیگری می­شود. زندگی تشکیل می­دهد و فرزندانی می­آورد. دیگر حتی اندیشیدن به او هم اخلاقاً درست نیست، اما مگر می­شود آن همه رویا را فراموش کرد و کنار گذاشت؟ سالها می­گذرد، چه بسا با دختران زیبا و شایسته­ای برخورد می­کند، اما دلش به ازدواج رضا نمی­دهد. آخر مگر کسی هم « او » می­شود؟ هر بار که می­خواهد پا پیش بگذارد، هزار خاطره شیرین که با « او » داشته است به یادس می­آید. آریف همیشه خاطره­های تلخ مزاحم زندگی نمی­شوند. گاهی هم باید خاطره­های شیرین را فراموش کرد. در این جا هم باید از ان.ال.پی کمک گرفت.

یک داستان واقعی:

حامد دختر رویاهایش را در دانشگاه پیدا کرد و از اولین نگاه متوجه زیبایی شگفت انگیز و شخصیت متفاوت او شد. بعد از مدتی نگاه­ها به گفت و گو انجامید. گفت و گوها هر چند ساده و در چهارچوب مسایل معمولی دانشجویی بود، اما حامد احساس کرد که طرف نیز به او بی علاقه نیست. چون جو دوستانه­ای در خانواده­شان حاکم بود، موضوع را با پدر و مادرش در میان گذاشت. آنها در دو شهر مختلف زندگی می­کردند، ولی پدر حامد در آن شهر هم طرف حساب و دوست مورد اعتمادی داشت. با تحقیق مختصری که درباره دختر کردند، معلوم شد دختر فوق­العاده ای است و خانواده خوبی هم دارد. پدرش شخصیت فرهنگی نسبتاً معروفی است که شغل دولتی مهمی داشته و سپس بازنشسته شده است.

پدر حامد فردی هوشمند و تاجر و کارخانه دار واقعی بود که با بعضی از کشورهای همسایه نیز روابط تجاری داشت. وی هر چند که از لحاظمالی در وضعیت خوبی بود، اما دریافت که به لحاظ تحصیلات، شعور فرهنگی و اجتماعی و نوع مشاغل افراد خانواده و خویشاوندان، بین دو خانواده سنخیتی وجود ندارد.

آن طور که حامد تعریف می­کرد، طرف حساب پدرش در آن شهر با خانواده دختر ارتباط داشت. ظاهراً او را مأمور می­کنند که با خانواده دختر صحبت کند و اگر زمینه فراهم است به خواستگاری بروند. پس از مدتی آن شخص به حامد می­گوید که آنها موافق نیستند و اجازه خواستگاری نمی­دهند. به هر تقدیر، کار به ناکامی انجامید. برای این که فکر عشق و عاشقی را از سر او بیرون کنند، سعی کردند حامد را به دانشگاه دیگری در شهر خودشان منتقل کنند و در این کار موفق هم شدند ولی فایده­ای نداشت و حامد دایم در خیال « او » بود و افت تحصیلی پیدا کرده بود. خانواده حامد بر اساس تجربه­های قبلی به شیوه­های ان.ال.پی اعتقاد کامل داشتندو لذا تصمیم گرفتند برای حل مشکل مزبور از ان.ال.پی کمک بگیرند.

تصور ابتدایی حامد این بود که برای هر کسی در این جهان جفتی وجود دارد که فقط در کنار او می­تواند خوشبخت شود. برای تغییر این باور و کمرنگ شدن خاطره­های عشقی او از شگردی استفاده شد که در همین شماره تشریح می­شود، ولی پیش از توضیح آن مطلب بد نیست اول ببینیم نظر آقاری ریچارد بندلر، بنیان گذار اصلی ان.ال.پی و بزرگترین هیپنوتیزور جهان در این مورد چیست.

روش آقای بندلر:

آقای بلدر اخیراً کتابی منتشر کرده است با عنوان « زندگی دلخواه » که هنوز به فارسی ترجمه نشده و در بخشی از ان راه حلی برای رفع مشکلات نظیر مشکل حامد ارایه گردیده است.

در این روش آقای بندلر از شخص می­خواهد که در حالت ترانس هیپنوتیک شخصی را مجسم کند که نسبت به او احساس نفرت و انزجار می­کند. آنگاه پرسش­هایی را در رابطه با آن تصویر مطرح می­سازد. مثلاً می­پرسد:

تصویر را در کدام سمت صفحه ذهن خود می­بنید؟ پر رنگ است یا کمرنگ؟ بزرگ یا کوچک؟ دور یا نزدیک؟ روشن یا تیره؟ ثابت یا متحرک؟ سه بعدی یا دو بعدی؟ در چه فاصله­ای؟ … و امثال اینها. به این ترتیب، آقای بلندر کیفیت­های فرعی تصویر را درمی­یابد و آنها را یادداشت می­کند.

در مرحله دوم از شخص می­خواهد که فرد مورد علاقه خود را به ذهن بیاورد و سپس پرسش­های مربوط به سمت، رنگ، درشتی، نور، اندازه، فاصله، حرکت و مانند آنها را تکرار می­کند تا کیفیت­های فرعی تصویر دوم نیز مشخص و تفاوتهای آن با تصویر اول معلوم شود.

مرحله سوم برای از میان بردن تفاوتهای دو تصور است. در این مرحله از شخص می­خواهد با توجه به کیفیتهای تصویر اول، کیفیت­های تصویر دوم را تصحیح کند.

نقش روش آقای بندلر:

آقای بلندر یکی از دو تن بنیانگذاران دانش ان.ال.پی است و از این لحاظ به گردن همه استادانی که از این دانش استفاده می­کنند حق دارد. استادان فعلی این دانش عموماً شاگردان آقای ریچارد بندلر بوده­اند و ایشان را به استادی قبول دارند. نویسنده این مقاله خود را کمترین شاگرد شاگردان ایشان می­داند، با وجود این معتقد است که حقیقت، شاگرد و استاد نمی­شناسد و انسان هر کس که باشد جایزالخطاست.

حقیقت این است که در روش آقای بندلر خطایی وجود دارد و آن مربوط به انتخاب تصور اول است. آقای بندلر سعی دارد که نفرت را جایگزین عشق کند. در این جا باید به دو نکته توجه کرد:

نکته اول این که ایجاد نفرت بر خلاف انسانیت است و شایسته روان شناس نیست که در دل دیگران تخم کینه و نفرت بکارد. اگر شخص کینه معشوق را به دل بگیرد و برای او  خطری ایجاد کند چه کسی مسئول است؟

نکته دوم این است که این شیوه مؤثر هم نیست. در واقع عشق و نفرت دو روی یک سکه­اند. وقتی که شما عاشق کسی باشید، پیوسته به او فکر می­کنید، وقتی هم که نفرت داشته باشید باز همین طور است. ما می­خواهیم جلو افکاری را که مزاحم روال عادی زندگی هستند بگیریم. می­خواهیم جلو افکاری را که مزاحم روال عادی زندگی هستند بگیریم. می­خواهیم شخص به معشوق مورد نظر فکر نکند، چه در قالب عشق و چه در قالب نفرت. راه صحیح، ایجاد حالت بی­تفاوتی است.

برای این منظور شخص باید در تاریخچه زندگی خود را پیدا کند که نسبت به او بی تفاوت باشد. مثلاً کسانی که زمانی با وی همکلاس بوده­اند و امروزه دیگر هیچ احساس دوستی یا دشمنی خاصی نسبت به آنها ندارد. کیفیتهای فرعی تصویر چنین شخصی الگو قرار می­گیرد و کیفیتهای تصویر دیگر با توجه به آن تصحیح می­شود. با توجه به تجارب شخصی باید بگویم که این شیوه تاکنون بسیار مفید و کارساز بوده است.

 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٤